تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
دارم و شايد هم من رها شوم و سببى هم براى آنان ساخته شود و سپس من با تو نزديك باشم . راه افتاد و از نظرم چند شب ناپديد شد بعد شبى ديدم آمد و مرا صدا زدم ناگاه ديدم خود اوست با اهل و عيال و گوسفندانش پس در نزديكى من خيمه اى براى او سر و پا شد هميشه من شبها پيش او ميرفتم و مىنشستيم و صحبت ميكرديم او براى من برادرى مهربان بود شبى به من گفت اى برادر من در تورات و انجيل چيزهائى خواندم كه معرفى پيامبر امين محمّد را مىكند منهم گفتم كه آنها را خوانده‌ام و ايمان به پيامبرى او آورده‌ام او را از انجيل آگاه كردم و به او خبر دادم نشانه‌هاى محمّد را در انجيل ، ما و او بمحمد ايمان آورديم و محمّد را دوست داشتيم بطورى كه آرزوى ديدارش را داشتيم . گفت زمانى را با يك ديگر سپرى كرديم و او از بهترين كسانى بود كه من در زندگى ديده بودم من كاملا به دو انس گرفته بودم و از خوبىهاى او اين بود كه خودش گوسفندانش را ميچراند سپس در بيابانى بىآب و علف فرود آمد ناگاه اطرافش سبز و خرّم از علف شد هر گاه باران مىباريد گوسفندانش را دور خود و خيمه اش جمع ميكرد مانند لباسهايش بر اثر باران از آن باران به او و خيمه اش چيزى نميرسيد و هر گاه تابستان ميشد هر كجا ميرفت ابرى بر فراز سرش بود او بيشتر اوقات را روزه دار بود و نماز ميخواند . هنگام مردنش رسيد به دو گفتم سبب مرضت چيست كه من نميدانم ؟ گفت من يكى از گناهانم را كه در ايام جوانى انجام داده بودم بخاطر آوردم و غش كردم به هوش آمدم گناه ديگرم را خاطر نشان ساختم