نشانى بود نديدى گفتم آرى داستانش را براى او گفتم او گفت دروغ ميگوئى تو برادرم را كشته اى او مسلمان بود و شروع كرد مرا بفحش دادن او را با سنگ از خودم دور مىكردم باز به من رو ميكرد و مرا و حضرت مسيح و مسيحيان را فحش ميداد .
درين ميان به او نگاه كردم او را ديدم كه ميسوزد همان آتشى كه برادرش را فرا گرفته او را نيز در برگرفت پس آتش ميل به طرف زمين كرد درين ميان كه من در شگفت بودم ناگاه مرد سوّمى آمد و سلام كرد و جواب دادم گفت دو نفر مرد به اين نشانيها ديده اى ؟ گفتم آرى اما خوش نداشتم آنچنان كه بمرد پيش از او گذارش دادم به او هم گذارش دهم تا در نتيجه نزاع از سرگرفته شود .
گفتم بيا تا برادرانت را به تو نشان دهم با او رفتيم به جائى كه آن دو سوخته بودند نگاهى به زمين كرد و ديد دود از پيكر دو برادرش بيرون ميرود گفت اين دود چيست داستان را برايش گفتم او گفت اگر كس ديگرى جز تو اين سخن را بگويد و ترا تصديق كند ترا در دينت پيروى مىكنم و اگر جز اين باشد ترا ميكشم يا تو مرا بكشى .
سپس فرياد كشيد اى دانيال آيا آنچه اين مرد ميگويد حق است او گفت آرى اى هارون او را تصديق كن آن مرد گفت گواهى مىدهم كه عيسى بن مريم رسول خدا و روح خدا و كلمه ى او و بنده ى اوست گفتم سپاس خداوندى را كه ترا هدايت كرد گفت همانا من ترا در راه خدا مىپذيرم ولى براى من فرزند و عيال و گوسفندانى است اگر آنان نمىبودند من جهانگردى ميكردم ولى چه كنم زحمت من در باره ى آنان و قيام بكارشان دشوار است و اميدوارم در قيامت همان را كه اميد
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 310
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣١٠