رسول خدا باقى آن روز و شب را راه رفت تا به آن عقبه اى كه آن گروه جلو رفته بودند نزديك شد پس آن گروه در پيچ گردنه پنهانشدند و با خودشان دبه هائى برده بودند و در آن ريگ ريخته بودند .
حذيفه گفت رسول خدا مرا و عمار ياسر را خواست دستور داد من و او جلو شترش را بگيريم و بكشيم تا اينكه بالاى كوه رسيديم ناگاه آن گروه از پشت سر ما هجوم آوردند و آن دبهها كه همراه داشتند در ميان دست و پاى شتر پيامبر افكندند و شتر بترسيد نزديك بود كه فرار كند پيامبر بر او صيحه اى كشيد كه آرام باش كه باكى بر تو نيست حيوان را خدا به سخن آورد و گفت اى رسول خدا دستم را از جايش بر ندارم و ثابت نگهدارم تا زمانى كه تو بر فراز پشتم قرار دارى آن گروه به طرف شتر آمدند تا او را پرت كنند .
من و عمّار جلو رفتيم آنان را با شمشيرهايشان بزنيم آن شب تاريك بود آنان از ما جدا شدند و از آنچه گمان داشتند نااميد شدند و پشت بما كردند من عرضكردم اى رسول خدا اين گروه كيستند و چه خيالى داشتند فرمود اى حذيفه اينان منافقند در دنيا و آخرت عرضكردم اى رسول خدا آيا گروهى از جمعيت را نمىفرستى كه سرهايشان را بياورند .
فرمود : خدا به من فرمانداده كه از ايشان دورى كنم خوش ندارم كه مردم بگويند همانا پيامبر جمعى از قوم خودش و يارانش را بسوى دينش دعوت كرد آنان پذيرفتند با آنان جنگيد و تا بر دشمنش پيروز شد آنها را كشت اى حذيفه واگذار ايشان را كه همانا خدا برايشان در كمين است اندكى اينان را مهلت دهد بعد بناچار عذابى سخت كند .
عرضكردم اين گروه منافقان كيانند ؟ از مهاجرانند يا از انصارند ؟
يكى يكى نامشان را برد تا تمام شدند و در ميان آن گروه كسانى بودند كه
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 241
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٢٤١