تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
و پيامبر نامه و پيغام بسوى قيصر روم و بنى حنيفه و پادشاهان غسان بوسيلهء او ميفرستاد و جبرئيل بر او فرود مىآمد به صورت دحيه كلبى بدين جهت رسول خدا منع مىكرد كه مسلمانان بر او وارد شوند . من روزى براى كارى بسوى رسول خدا رفتم باميد اينكه در خلوت آن حضرت را ملاقات كنم تا بدر خانه رسيدم نگاه كردم ناگاه ديدم پرده اى بدر خانه افكنده شده پرده را بلند كردم كه وارد شوم درين حال بوديم ناگاه ديدم دحيه ى كلبى است چون او را ديدم برگشتم . سپس على بن ابى طالب ميان راه مرا ملاقات كرد و فرمود : اى پسر يمانى از كجا مىآئى عرضكردم از خدمت رسول خدا پرسيد چه ميكردى گفتم خواستم بر آن حضرت وارد شوم دحيه ى كلبى آنجا بود كارى كه داشتم به آن حضرت گفتم و عرضكردم پيامبر آمادگى براى اين كار نداشت پرسيد چرا گفتم دحيه ى كلبى در پيش پيامبر است . از على كمك خواستم در باره كارم برسول خدا ، فرمود برگرد سپس با او برگشتم چون بدر خانه رسيديم من همان جا نشستم ولى على عليه السّلام پرده را بالا زد وارد شد و سلام كرد من شنيدم كه دحيه كلبى ميگفت و عليك السلام يا امير المؤمنين و رحمة الله و بركاته بعد بعلى عليه السّلام عرض كرد بنشين و سر برادر و پسر عمت را از دامن من بگير سر پيامبر را بدامن على نهاد و سپس دحيه از خانه بيرون شد . على عليه السّلام فرمود : اى حذيفه وارد شو منهم داخل شدم و نشستم طولى نكشيد كه رسول خدا از خواب بيدار شد نگاهى به صورت على كرد