تا سحر بيدار بر روى خار تيز بسر برم و مرا به غل و زنجير بكشند دوستر است در پيش من از اينكه خدا و رسول را روز رستاخيز به بينم در صورتى كه بر گروهى از بندگان ستم كرده و چيزى را از مال دنيا غصب كرده باشم چطور مىشود بر كسى ستم كنم براى نفسى كه با شتاب و سرعت بسوى نابودى ميگرايد و ساليان دراز در زير خاكها ميماند .
به خدا سوگند برادرم عقيل را ديدم كه در نهايت فقر و تنگدستى و پريشانى سه كيلو گندم از بيت المال و حق مردم از من خواست و نيز كودكان او را از پريشانى ديدم با موهاى غبار آلود و رنگهاى تيره كه گويا صورتشان را با نيل رنگ نمودهاند برادرم عقيل براى خواستهء خويش تأكيد و اصرار ميكرد منهم گفتار او را گوش ميدادم او گمان ميكرد كه من دينم را به او فروخته و از روش دادگرى خويش دست برداشته و دنبال خواسته ى او ميروم .
سپس آهنى را سرخ كرده نزديكش بردم تا عبرت بگيرد چنان از درد آن ناله و شيون كرد مانند ناله بيمار از درد بسيار ، نزديك بود اندامش از حرارت آن بسوزد ، به دو گفتم : اى عقيل مادران در سوكت نشينند از پاره ى آهنى كه انسانى آن را براى بازى سرخ كرده مينالى ؟ و من را بسوى آتشى كه قهر خدا آن را برافروخته ميكشانى ؟ تو از اين رنج اندك مينالى ولى من از گرمى آتش دوزخ مينالم ؟
شگفت آورتر از اين داستان اين است كه مردى ( 1 ) شب
هامش
( 1 ) آن مرد اشعث بن قيس بوده كه مردى منافق و دو رو و از دشمنان آن حضرت بوده اين چند شعر را در اينجا مناسب ديدم :از آن شد على جانشين پيمبر
كه بد يار مظلوم و خصم ستمگر
على بود با مفتخورها مخالف
على بود با رنجبرها برادر
به پيش على فقر و ثروت مساوى
به پيش على خان و دهقان برابر
على را نه تخت و نه تاج و نه كاخى
على را نه مال و نه زيب و نه زيور
بدوران فرمانروائيش روزى
برسم تظلم عقيل آمد از در
كه من بينوا و معيلم چه باشد
اگر حق من را نمائى فزونتر
بناگه على پاره ى آهنى را
بيفكند در شعله ى گرم آذر
زمانى كه شد سرخ برداشت آن را
بزد ناگهان پشت دست برادر
كه اينست پاداش آن كس كه خواهد
شود از حقوق ضعيفان توانگر