به طرف چپ و راست در جستجوى آن بر آمدم پيدا نكردم به خانه ى حارث همدانى آمدم و جريان را به او گذارش دادم او گفت با من بيا تا خدمت امير المؤمنين برويم و داستان را بعرض آن حضرت برسانيم .
بمحضر آن حضرت رفتيم و او را از داستان آگاه كرديم امير - المؤمنين بحارث فرمود : به خانه ات برگرد اين يهودى را با من واگذار من ضمانت طعام و الاغهايش را ميكنم تا اينكه بوى برگردانم حارث به خانه اش رفت .
حضرت امير المؤمنين دست مرا گرفت آمديم تا رسيديم به آنجا كه طعام و الاغها را گم كرده بودم صورتش را از من برگرداند و لبانش را حركت داد سخنى چند گفت كه من نمىفهميدم بعد سرش را بلند كرد و مىشنيدم كه ميفرمود اى گروه جنيان به خدا سوگند چنين قرار و مدارى با من نكرديد و چنين پيمانى با من نه بستيد و به خدا سوگند اگر الاغها و طعام مرد يهودى را بوى برنگردانيد مسلم پيمان شما را مىشكنم و در راه خدا با شما مىجنگم يهودى گفت به خدا سوگند هنوز على عليه السّلام از كلامش فارغ و آسوده نشده بود كه الاغها و طعام را در برابرم آماده ديدم بعد فرمود اى يهودى يكى از دو كار را اختيار كن يا تو خرها را بران من مردم را وادار بخريد متاعت ميكنم يا من خرها را ميرانم تو مردم را دعوت كن بخريد متاعت عرضكردم بهر دوى اين كار من سزاوارترم شما جلو برو منهم با الاغها پشت سر مىآيم تا اينكه به مكان وسيعى رسيدم .
سپس فرمود : اى يهودى هنوز از شب مدتى بجا مانده الاغهايت را نگهدارى كن تا اينكه بامداد شود تو پالان از پشت اينها بر ميدارى
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص١٣٢