تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
باره ى من فكرى كن بيا با من به طرف منبر رسول خدا صلَّى الله عليه و إله و سلَّم تا من بر فراز منبر قرار گيرم و داستانى را كه ديدم از رسول خدا صلَّى الله عليه و إله و سلَّم بمردم بگويم و آنچه را كه فرمود باز گو كنم و خودم را ازين كار بر كنار نمايم و خلافت را به تو واگذار كنم على عليه السّلام فرمود من با تو هستم اگر شيطان ترا واگذارد . ابو بكر گفت اگر شيطان مرا رها نكند من او را رها كنم و نافرمانيش را نمايم على فرمود تو او را وانمىگذارى و پيروى ميكنى جز اين نيست ديدى آنچه را كه ديدى اين اتمام حجت است براى تو دستش را گرفت و از مسجد قبا بيرون شدند اراده ى مسجد رسول خدا را كردند در حالتى كه ابو بكر مضطرب و پريشان بود و رنگ عوض ميكرد و مردم بوى نگاه ميكردند و نميدانستند چه حادثه اى رخ داده است ، تا اينكه عمر را ملاقات كردند . عمر پرسيد اى خليفه رسول خدا ترا چه مىشود چه چيز ترا درهم شكسته ابو بكر گفت اى عمر مرا واگذار به خدا سوگند كه حرف ترا گوش نميدهم عمر گفت كجا اراده دارى اى خليفه ى رسول خدا ابو بكر گفت اراده ى مسجد و منبر دارم عمر گفت هم اكنون نه وقت نماز است و نه منبر ابو بكر گفت واگذار مرا كه نيازى به سخن تو ندارم عمر گفت اى خليفه ى رسول خدا آيا پيش از مسجد به خانه نميروى تجديد وضو كنى گفت چرا بعد ابو بكر متوجه على عليه السّلام شد و عرضكرد اى ابا الحسن كنار منبر مىنشينى تا من خدمت شما برسم لبخندى بر لبان على عليه السّلام نقش بست و فرمود اى ابو بكر به تو گفتم شيطانت ترا وانمىگذارد او ترا به زمين مىزند و پست مىكند .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 116 | الحسن بن محمد الديلمي / عبد الحسين رضائي / رضائي / محمد باقر بهبودى