بد نيست بهعنوان مثال ، درس بزرگى را كه روزى به كرزوس ، پادشاه مخلوع و اسير ليدى داد تكرار كنيم . كرزوس - كه خزاين بىشمارش شهرهء آفاق بود - روزى كورش را مذمت كرد كه در نتيجهء اين همه بذل و بخشش ، فقير خواهد شد و حال آنكه او صاحب چنان قدرتى است كه مىتواند با يك اشاره ثروت دنيا را به دست آورد و در خزانهء خود انباشته كند .
كورش جواب داد : « آيا به عقيدهء تو ، از روزى كه قدرت بهدست آوردهام ، اگر به چنين عملى تن مىدادم چهقدر طلا و جواهر در خزانه اندوخته بودم ؟ » كرزوس مبلغ بسيار خطيرى حدس زد . كورش گفت : « بسيارخوب ، تو مردى كه طرف اعتمادت باشد با هيستاسپ كه اينجا حاضر است روانه كن تا از جانب من به يارانم بگويد كه من به خاطر امر بزرگى احتياج به مبلغ خطيرى دارم و تقاضا كن كه هركس تا آنجا كه مىتواند به من يارى كند و فىالمجلس حوالهء پا به مهر از دارايى خود بدهد و به نزد من آورند . » كورش دستور كتبى نوشت و ذيل آن را مهر كرد و به هيستاسپ و آن عامل كرزوس سپرد تا پولها را جمعآورى كنند . فرستاده كرزوس پس از مراجعت كورش را مخاطب ساخته گفت : « شاها من مردى غنى و ثروتمند شدم ، چه به هريك از يارانت رو آوردم مرا با رويى خوش پذيرفت و هدايا و پاداشهاى نيك ارزانى داشت . » كورش كرزوس را مخاطب ساخته گفت : « پس از اين حيث خاطرجمع خواهيم بود ، حال به حوالهها رسيدگى كنيم . » كرزوس حساب كرد و ديد آنچه با يك اشارهء كورش هبه كردهاند به مراتب از مبلغ خطيرى كه صحبت شده بود يا مبلغى كه كورش مىتوانست در خزانهء خود اندوخته كند افزونتر است . آنگاه كورش شاه ثروتمند مخلوع را مخاطب ساخته گفت : « پس ديدى كه من به آن پايه كه تو تصور مىكردى فقير و بىسيم و زر نيستم . منتها تو انتظار دارى كه اين همه ثروت را در گوشهاى انباشته كنم ، خود را آماج حقد و كينهء ديگران سازم و قراولان متعدد براى حراست خود و صيانت مال و خزانهام شب و روز بهكار بگمارم . و حال آنكه به عقيدهء من رعايايى كه من ثروتمند ساختهام گنج و خزانهء من هستند . خودشان نگهبان ثروت و حافظ شخص مناند و بهتر از قراولان اجير ثروت مرا حفظ مىكنند . بلى كرزوس ، خدايان در نهاد من نيز ميل به ثروت آفريدهاند ، من هم مانند ديگران مكنت را مىپسندم ، اما بين ديگران و من تفاوت بزرگى است .
اگر رعيت ثروتى بيش از حد احتياج خود داشته باشد و آن را در گوشهاى نهفته يا دايما وقت خود را صرف شمارش يا توزين و جابهجا كردن آن نمايد دمى آسوده نيست ، و حال آنكه مرد هرچه ثروتمند باشد ، به غذايى بيش از گنجايش معدهء خود و پوشاكى زايد بر پوشاندن بدن خويش احتياج ندارد و اين ثروت زيادى جز اسباب ناراحتى فكر و خيال ثمرى ندارد . اما من چون ثروتى تحصيل كردم ؛ پس از رفع ضرورت ، مازاد آن را صرف رفاه دوستان و رعايايم مىكنم چون به عزت اينان افزودم و رفاه رعيتم را تأمين كردم ، دوستى و محبت عموم و افتخار
كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: گزنفون
ص٢٣٩