از صاحب بن عبّاد خواندم و آن فصلى بود كه دربارهء شمس المعالى خوانده بود و آن فصل اين است « فصلى را كه به تكلّف نگاشته بودى ، خواندم ، آن فصل خوشدلى و فراخ خويى عرب و سرورى پارس را به يك جا ، و چكاچاك شمشير و جيرجير قلم را با هم داشت » .
كعب البقر .
داود بن عيسى بن موسى را اترجّة مىخواندند و عبد السميع بن محمد بن المنصور را شحم الحزين ، و محمد بن احمد بن عيسى هاشمى را كعب البقر لقب مىدادند و اين هر چهار در دربار المستعين بودند چون به نزد معتزّ آمدند ، گفت :
أتانى أترجّة فى الأمان * و عبد السميع و كعب البقر
فأهلا و سهلا به من جاءنا * و يا ليت من لم يجئ فى سقر
يعنى : أترجّه و عبد السميع و كعب البقر ، همگى آسوده و تندرست پيش ما آمدند ، فراخى و خوش آمد باد به مهمانان ما ، اى كاش آن كه پيش ما نيامد در دوزخ باشد .
گفتند : امير المؤمنين با اين ياد كرد ، ما را سرورى بخشيد و بزرگ داشت امّا چرا همه را با لقب نام برد امّا عبد السميع را به اسم ؟ ! گفت :
أتانى أترجة فى الأمان * و شحم الحزين و كعب البقر
كعبة نجران .
نجران كهنترين سرزمينهاى يمن است ، در آنجا كعبهاى بود كه مردم به زيارت آن مىآمدند . پس از روزگارى ويران گرديد ، چنان كه در ويرانى و رسيدن به بىدولتى پس از دولت بدان مثل زنند . جاحظ از زبان ابو عبيده گفته : عرب مىخواست در ساختن بناهاى ارجمند با ايرانيان همسرى جويد و در پهنهء شعر يگانه باشد ، از آن روى غمدان را ساخت و نيز كعبهء نجران را و دژ مارد را و ابلق خرد ، و چند بناى بزرگ را .
كفّ الجواد .
عسكرى باران را به كف بخشنده مانند كرده و گفته :
حال بينى و بين بابك حالا * ن : و حول و قرب عهد عهاد