الحولاء » و حولاء زنى نانوا بود از بنى سعد بن زيد مناة . روزى او بستهء نان بر سر نهاده مىرفت ، مردى از آن بسته ، نانى برداشت زن گفت : تو چنين حقى نداشتى و از من نيز نخواسته بودى كه به تو نانى دهم . پس چرا نان مرا برداشتى . حتما تو قصد [ اهانت به ] اين مرد را داشتى كه در كنار من ايستاده .
پس شكايت خود را به آن مرد برد . مرد از آن كار بر جوشيد و كسانش نيز به سر آن مرد و قوم او ريختند و هزار تن در آن ميان كشته شدند . از آن پس دربارهء چيزى اندك كه به واقعهء بزرگى انجامد گويند : نان حولاء . و ابن العميد در نامهاى كه به ابو العلاء سروىّ نوشته تعصب او را نسبت به عجم عليه عرب نكوهيده و گفته : سفارش و پند دوستانهء مرا بپذير و مشورت خير خواهانهء مرا بشنو و در ميدان نادانى متاز كه تو را لاغر و نزار گرداند و خود را در ستيزى كه تو را بر مىآغالد ميفكن . سرور من از آن بترس كه مردم بگويند : جنگ بسوس از پستانى خون آلود برخاست و يا جنگ غطفان به جهت شترى كتك خورده در گرفت ، و يا هزار سوار براى يك گرده نان حولاء كشته شدند ، و يا خداوند بر عجم به سبب يك شوخى ابو العلاء تازيانهء عذاب فروبارانيد .
رقى الشّيطان .
افسون شيطان . مراد « شعر » است هنگامى كه جرير ، عمر بن عبد العزيز را ستايش گفت ، امّا خليفه او را چيزى نداد - گفت :
رأيت رقى الشيطان لا تستفزّه * و قد كان شيطانى من الشّعر راقيا
يعنى : چنان ديدم كه افسون و وسوسه شيطان ( شعر من ) او را نمىجنباند و اثرى در او ندارد حال آن كه افسون و جادوى من شعر را نيز افسون مىكرد .
اما در بيت زير :
ماذا يضرّ « 1 » سليمى ان يلمّ بها * مرجّل الرّأس ذو بردين وضّاح
هامش
( 1 ) - ضبط ابراهيم صالح : ماذا تظنّ بسلمى . ( م . )