نيز گفتهاند اين نام عام است براى همهء گرگها ، كه هيچ گرگى او را نخورده بود .
ذئب اهبان .
چيزى شگفتآور ، و سخن چيزى را كه سخن گفتن نتواند به « گرگ اهبان » مثل زنند . و داستان اهبان - پسر اوس السّلمىّ - چنان بود كه او گلهء خود را مىچرانيد ، ناگاه گرگى بر گوسفندى تاخت . اهبان بر گرگ نعرهاى زد ، گرگ چمباتمه نشست و گفت : چرا روزيى را كه خداوند به من بخشيده از من باز مىدارى ؟ اهبان گويد كه از شگفتى دست به هم زدم و گفتم : به خدا كه شگفتناكتر از اين هرگز نديده بودم گرگ گفت : چه شگفتى دارد اين ، آنك رسول خدا ( ص ) كه در ميان آن خرما ستان - و به دست ، به خانههاى مدينه اشاره كرد - از آنچه بوده و مىشود ، سخن مىگويد و مردم را به خدا فرا مىخواند . اهبان گويد : من پيش پيامبر خدا رفتم و داستان را به او گفتم و اسلام آوردم . زان پس به اهبان « مكلّم الذّئب » گفتند يعنى آن كه با گرگ سخن گفت و به پسران او « بنو مكلّم الذئب » . شاعر گفته :
إلى ابن مكلّم الذّئب ابن أوس * رحلت غدا فكنت على امان
يعنى : سحرگاهان آسوده و در امان ، رفتم به سوى ابن اوس ؛ آن كه با گرگ سخن مىگويد .
[ ر ]
راحة صبّاغ .
در زشتى و آن چه هرگز پاكيزه نگردد به كف دست رنگرز مثل زنند . جاحظ در حق ابو منهمر غلام تميم گفته :
وصفت بجهدى وجه خوص و خلقه * فما قلت فيه واحدا من ثمانيه
لهازم مجنون و خلقة كافر * و تقطيع كشخان و رأس ابن زانيه
و لحية قوّاد و عين مخنّث * و جبهة مأبون يناك علانيه
و راحة صبّاغ و صدرة حائك * و مرفق سقط ردّ فى الرّحم ثانيه
يعنى : به كوشش بسيار چهرهء خوص و آفرينش او را وصف كردم دربارهء او يكى از هشت صفت را نگفتم :