و سعيد بن مسيّب گفته : بخت نصّر به دمشق درآمد خون يحيى را ديد كه مىجوشيد ، از آن پرسيد ، گفتند [ كه بىگناه كشته شده ] . به خون خواهى وى هفتاد هزار تن را بكشت . تا خون آراميد . بعضى اين داستان را ناراست پنداشتهاند .
دماميل الجزيرة .
دملهاى جزيره مانند تب اهواز است . عبد الله بن همّام گفته :
[ تراه اذا يمضى يحكّ كانّما ] * به من دماميل الجزيرة ناخس
يعنى : او را ببينى كه مىگذرد و خود را مىخارد ، گويى كه او را به جهت دملهاى جزيره كه دارد دردى هست درمان ناپذير .
جاحظ گويد : ابو زرعه مرا گفت : ضرار بن عمرو در هفتاد سالگى از درد دمل مرد . گفتم : بسى جاى شگفتى است . گفت جاى شگفتى نيست ، پندارم كه دمل وى دمل جزيره بوده .
دمع السماء
- كبد السماء .
دمع الكرم .
هر چيز دقيق و لطيف را به اشك درخت مو مانند كنند . ابن المعتّز هر چه زيباتر گفته :
بكيتك حتّى قيل قد ألف البكا * و نحتك حتّى قيل الف حنين
و رقّت دموع العين حتّى كأنّها * دموع كروم لا دموع جفون
يعنى : چندان براى تو گريستم كه مردم گفتند با گريه خو كردهام . و براى تو مويه كردم چندان كه گفتند با ناله همدم شده . اشك چشمان چندان رقيق و زلال شده كه گويى اشك درخت مو است نه اشك چشم .
دهاء معاوية
( زيركى و گربزى معاويه ) . اين صفت به سبب اشتهار كار و احوال وى ، و آوازهء بلند وى و حكايات و روايات بسيارى كه به دو منسوب است براى وى حاصل شده ؛ و اتفاق رأى بر اين است كه زيركان و گربزان روزگار چهار تن بودند : معاويه ، عمرو بن عاص ، مغيرة بن شعبه ، و زياد بن ابيه - خداوند از آنها خشنود باد - و چون معاوية چنان زيركى و ژرفبينى داشت ، و سه تن