و پى شكار رفتن هم سخت و پررنج باشد باز هم چيزى به دست آرد و روانهء شكم خويش كند ، حتى بسا كه خاك در دهان كند .
داء الضّرائر
( بيمارى هووها ) . در مثل گويند ميان فلان و فلان درد هوو هست زيرا كه ميان دو هوو همواره حسد و كينه برقرار باشد و هرگز دلشان از دشمنى يكديگر تهى نباشد .
داء الظّبى .
عرب در امثال خود تندرستى را بيمارى آهو گويند . ابو عمر شيبانى گفته : اين از آن روست كه آهو هرگز بيمار نشود و همواره تندرست باشد .
داء الكرام .
بيمارى جوانمردان و بخشندگان عبارت است از بدهكارى و وامدارى ؛ كه بخشندگان همواره بدان مبتلا باشند ، گاهى نيز مراد از آن رقّت حال باشد .
شاعر گفته :
احمد ربّى اللطيف حمد فتى * فى كدر العيش غير مغبون
إن كان داء الكرام يعرونى * فانّ داء الملوك يعدونى
يعنى : در گذران تيره و تار خود ، چون جوانمردان ، خداى را سپاس مىگويم ، بىآنكه خود را زيان ديده بدانم اگر بيمارى بزرگان - قرض - بر من عارض شده ، براستى كه بيمارى شاهان - نقرس - از من گذشته .
داء الملوك .
( بيمارى پادشاهان و فرمانروايان - كه نقرس است - ) خداوند فرمان و پايگاه پادشاهان را بركشيده و به قدرت و عصمت خويش آنها را از كاستيها و بيماريهاى درمانناپذيرى - كه همگان به آنها نسبت مىدهند - بدور و پاكيزه داشته [ جز نقرس ] كه باور اين است كه اين بيمارى از بسيارى آسايش و تن آسانى حاصل شود و نسبت اين بيمارى به شاهان هم از اينرو است .
ابو نصر ظريفى ابيوردى گفته :
قد ردّنا اسحاق عن بابه * فلم يكن فيه لنا من سلوك
و قال : بىداء و عهدى به * كالشّمس من قبل أوان الدلوك