و چون بازيافت ، سلطنت به او بازگشت . و داستان آن مشهور است . بعضى گويند معجزهء سليمان همانا انگشتر وى بود چنان كه از آن موسى ، عصا بود .
پس از سليمان ، پادشاهان به پيروى از وى انگشتر شاهى بر گرفتند و دفتر و ديوان را با آن مهر مىكردند .
خاتم اللّه .
( مهر خدا ) از اين نسبت سه چيز اراده كردهاند : دو چيز از آن خاصّه و يكى از آن عامه . آن دو كه از آن خاصه است درهم و دينار است . و در خبر آمده :
« كنوز اللّه فى ارضه ، فمن ارادها فليأتها بخاتمه » . بعضى نيز آن را كنايه از « عذرة - دوشيزگى ، بكارت » گفتهاند . ابن الرومى در فتنهء « برقعى » سروده :
كم رضيع هناك قد فطموه * بشبا السّيف قبل وقت الفطام
كم فتاة بخاتم اللّه بكر * فضحوها جهرا به غير اكتتام
يعنى : بسا كودك شيرخوار كه پيش از هنگام ، با نوك شمشير ، از شيرباز گرفتندش چه بسيار دختران باكره كه آشكارا و بدون پوشش ، دوشيزگى آنها را ربودند و رسوا و بدنام كردند . امّا آنچه عامّه راست عبارت از روزه است كه گويند : « الصوم خاتم الله » كه هنگام سوگند خوردن در حال روزه گويند :
« لا والذّى خاتمه على فمى » به آن خدايى سوگند كه مهرش را به دهان دارم [ يعنى روزه هستم ] .
خاتم الملك .
هر چيز گرانبها و ارجمند را به نگين انگشتر پادشاهى مثل زنند .
بشّار گويد :
ألا يا خاتم الملك الّ * ذى املك ان نلته
فؤادى فيك مجنون * و لو أستطيع سلسلته
و أنت الحجر الأسود * لو يخلو لقبّلته
يعنى : اى نگين پادشاهى اگر به تو دست مىيافتم تو را از آن خود مىگردانيدم [ و پادشاهى مىيافتم ] دل من شيفتهء تو است اگر مىتوانستم آن