در آن سكنى گزيدهاند دگرگون ساخته ، و از اين روى ديده شده كه فردى از بنى هاشم - چه زشت بوده يا زيبا ، پست يا و الا - [ به جهت سكنى در آن شهر ] طبايع ويژهء آن شهر ، از چهرهاش هويدا ، و از همه بنى هاشم و حتى عرب متمايز است . بدين ترتيب است كه شهر هر غريبهاى را دگرگون مىكند و او را ناتوان مىگرداند و مىكاهد و بيمارى در تن وى مىنشاند و نشانهء خود را در وجود او آشكار مىسازد ، و چون چنين است حساب كن كه تأثير آن در ديگر اجناس چه خواهد بود !
حمّى خيبر .
عرب به تب خيبر مثل زند زيرا آنجا تب خيز و وبايى است اعرابيى كه فرزندان بسيار و دارايى اندك داشت گفت : چارهاى جز اين ندارم كه به خيبر پناه ببرم ، باشد كه بار سنگين عيال از دوش من كاستى گيرد ، پس به خيبر رفت و چون از دور آنجا را ديد اين ابيات را خواند :
قلت لحمّى خيبر استعدّى * و باكرى بصالب و ورد
هاك عيالى فاجهدى و جدّى * أعانك الله على ذا الجند
يعنى : به تب خيزى خيبر گفتم آماده باش و با تب لرزه و تب نوبهء خويش بامدادان برخيز اينك كسان و فرزندان من ! با آنها چالش و كوشش كن ، خداوند تو را در برابر اين سپاه يارى كند و پيروز گرداند . امّا چون به خيبر رسيد ، خود بمرد و يتيمانش زنده ماندند .
حمّى الرّوح .
بختيشوع به مأمون مىگفت : اى امير المؤمنين با مردم گران جان همنشينى مكن ، در كتابهاى ما آمده كه همنشينى با گران جانان تب جان است .
حمار أبى الهذيل .
چيز كوچك و حقير را كه شخص دربارهء آن سخن گويد به الاغ ابى الهذيل مثل زنند . و داستان آن چنان بود كه روزى ابو هذيل بر مأمون درآمد ، مأمون او را نگاه داشت تا با وى غذا بخورد . چون سفره گسترده شد و دست به خوردنى بردند ، ابو هذيل گفت ، اى امير المؤمنين ، خداوند از گفتن