از مكّه و با او خواسته « 1 » بسيارست مگر بتوانى آوردن .
حمزه برفت تا بلب دريا برسيد ، چون آنجا برسيد كاروان خود از پيش آنجا فرو « 2 » آمده بود . پس چون حمزه برسيد آن دهقان كدخداى آن ده بود و دوست « 3 » حمزه بود و هم دوست بو جهل بود .
چون خبر حمزه بدهقان آوردند زود برخاست و پيش حمزه آمد ، او را آگاه كرد از حال آن كاروان ، و بگفت كه سيصد سوار با بو جهل است ، و اندرين ده پانصد يا ششصد مردست ، و اين مردمان ده او را يارى دهند ، و تو كه حمزهاى با او چيزى نتوانى كردن ، و من نصيحت تو آن دانم كه برگردى و اين كار همچنين بر جاى بازمانى . حمزه را اين سخن دهقان صواب آمد ، و ياران را گفت كارى كه آن را بسر نتوان برد صواب بازگشتن باشد . حمزه برگشت و بو جهل كاروان بمكّه برد .
غزوهء احيا
و سبب اين غزو آن بود كه به ماه شوال خبر آمد پيغامبر را عليه السّلام كه مردمان مكّه سپاه گرد كردند كهمى بحرب مدينه آيند ، و پيغامبر صلّى اللَّه عليه عبيدة بن الحارث را « 4 » بخواند - پسر عمّ خويش را بخواند - و شصت مرد « « 5 » » بداد از مهاجريان .
و اين حرب ازان خاست كه چون بو جهل بن هشام با كافران باز
هامش
( 1 ) - از مكيان و با ايشان خواستها . ( نا )
( 2 ) - تنها در نسخهء « صو » فرود .
( 3 ) - آمده بود و مهتر آن كاروان بو جهل بود و سيصد سوار با او بود و بدهى فرو آمده بودند بر لب دريا . چون حمزه آنجا رسيد آن دهقان كه كدخداى آن ديه بود هم دوست . ( ح . نا )
( 4 ، 5 ) - عبيدة بن الحارث بن عبد المطلب را بخواند پسر عم خويش را و او را شصت مرد . ( نا ) - عبيدة بن الحارث را بخواند ، پسر عم خويش را . شصت مرد . ( صو )