زبان بد گشودند و از سربلند خان شكايت كردند . خلاصه دربارهء اين شخص بىگناه همين رباعى عرب كافى است :
قيل انّ الألد ذو ولد * قيل انّ الرّسول قد كهنا
ما نجى اللّه و الرّسول معا * عن لسان الورى فكيف انا
بعد از جنگ ، نادر شاه محمد شاه را با بنه و بنگاه به اردوى خود خواست ، يكى از امراى نادر شاه به او عرض كرد كه در اردوى هندوستانى صد هزار اسب و عدّده زيادى شتر موجود است و چون رأفت ملوكانه به آنها امان داده است هرگاه فرمان رود ، آنچه شتر و اسب لايق اصطبل شاهى است ضبط شود ، چندان بر آنها سخت نخواهد بود .
نادر شاه در جواب گفت : من به اين مردم از هر حيثيّت امان دادهام ، گذشته از آن ، وسيله معيشت نوكر اسب سوارى اوست ، اغلب اينها بيچاره و فقير هستند ، اگر اسبشان از دستشان برود اهل و عيال آنها به گدائى خواهند افتاد و از گرسنگى خواهند مرد ، حالا كه در زير دست ما هستند ، خلاف انسانيّت است [ كه ] به آنها بد كنيم بنابراين به هيچوجه به آنها صدمه نرسانيد و بد نگوئيد . محمد خان بنگوش كه مدتى مديد ، بخصوص بعد از رفتن نادر شاه ، منتظر صوبهدارى تغيير حكومت اللهآباد بود ، چون ديد اميدى از تفويض اين امر به او نيست ، روز بيست و هفتم صفر حركت كرد و به زميندارى خود رفت ، در عرض راه چند ده را غارت كرده ، در راه دستههاى مكارى را ، كه غلّه به شاه جهانآباد مىبردند ، برگردانيد و با خود برد . بعد از چند روز على حميد خان ، على امجد خان ، على اصغر خان ، خان زمان خان ، تراب عليخان ، عظيم خان و ديگران ، مجموع بيست و دو نفر امرا و منصبداران كه از ميدان جنگ فرار كرده بودند و محمد خان بنگوش ، كه بدون اجازه در خانه خود نشسته بود ، همه از خدمت عزل شدند . نظام الملك و قمر الدين خان به محمد خان نوشتند ؛ كه اگر خودش برگردد ، يا پسرش را به دربار بفرستد ، ممكن است منصب و تيول او را مجددا به او بدهند ، و الّا نبايد اميدى داشته باشد .
محمد خان در جواب گفت : اگر استدعاى من قبول مىشود خواهم آمد ، و الا به