آنها را بردارد تا به مكه درآيد پس شمشير را از غلاف بيرون كشد و زره را بپوشد ، و پرچم را برافرازد و برد و عمامه را در بر كند و چوب دستى مخصوص را بدست گيرد ، و از خداوند براى ظهور خويش اذن طلبد ، اين جريان را برخى از نزديكانش مطلع گردند و بنزد حسنى روند و او را مطلع سازند حسنى قيام كند ، اهل مكه بر او بشورند و او را بكشند و سرش را براى شامى بفرستند ، در اين وقت صاحب الامر ظاهر گردد و مردم با او بيعت كنند و از او پيروى كنند .
در اين وقت شامى لشكرى بمدينه فرستد و خداى عز و جل لشكر مزبور را پيش از رسيدن بمدينه نابود كند ، در آن هنگام هر كه از فرزندان على ( ع ) كه در مدينه سكونت دارد به مكه فرار كند و به صاحب الامر بپيوندد .
حضرت صاحب الامر بسوى عراق حركت كند و لشكرى بمدينه فرستد تا مردم مدينه امنيت يابند و بدان جا باز گردند .
286 - مالك بن عطية از برخى از اصحاب امام صادق ( ع ) روايت كند كه گفت : امام صادق ( ع ) خشمناك از خانه بيرون آمده فرمود : ( ساعتى ) پيش از اين براى كارى از خانه بيرون آمدم ببرخى از سياهان مدينه برخوردم و او به من داد زد : « لبيك يا جعفر بن محمد لبيك » ( شرح آن در آخر حديث بيايد ) من از همان جا به خانه بازگشتم و از اين سخنى كه او گفته بود ( و مرا بجاى خداوند گرفته بود ) ترسيده بر خود لرزيدم تا اينكه در سجده گاه خود براى پروردگارم سجده كردم و رويم را بر خاك ماليدم و خود را بدرگاهش بخوارى انداختم و از آنچه آن مرد به من گفته بود به پيشگاهش بيزارى جستم ، و اگر عيسى بن مريم از آنچه خدا در باره اش فرموده بود ( كه او را بندهء خود معرفى كرده بود ) تجاوز ميكرد ( و پا را فراتر مينهاد ) بلادرنگ چنان كر ميشد كه ديگر نشنود ، و چنان كور ميشد كه ديگر
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 29
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٩