داخل خانه ميشد در بيرون خانه باستقبال او آمد - و ابراهيم مرد غيرتمندى بود و چنان بود كه هر گاه براى كارى از خانهء خود بيرون ميرفت در خانه را مىبست و كليدش را همراه خود ميبرد و چون بازمىگشت آن را بازمىكرد - ( بالجمله ) چون به خانه آمد و در را باز كرد ( همان ملك الموت را به صورت ) مردى زيبا روى در خانه خود ديد ( با ناراحتى ) دست او را گرفت و گفت : اى بندهء خدا چه كسى تو را بخانهء من درآورده ؟
گفت : پروردگار خانه مرا باينجا درآورده ، ابراهيم گفت : پروردگار آن سزاوارتر از من به اين خانه است ( اكنون ) تو كيستى ؟
- پاسخداد : من ملك الموت هستم .
ابراهيم هراسان شده گفت : آمده اى كه جان مرا بگيرى ؟
گفت : نه ، ولى خداوند يكى از بندگان خود را خليل خود ساخته آمدهام تا او را مژده دهم .
ابراهيم ( بيتابانه ) پرسيد : آن بنده كيست تا من ( از حال ) تا وقت مرگ او را خدمت كنم ؟ ملك الموت گفت : تو هستى .
ابراهيم بنزد سارة رفت و به دو گفت : همانا خداى تبارك و تعالى مرا خليل خود ساخته است . شرح - فيض ( ره ) گويد : شايد سرّ اينكه ملك الموت مأمور ابلاغ اين بشارت گشت بدان جهت بوده كه او فرشته اى است كه وسيلهء لقاء پروردگار و وصول به دو است ، و با مژدهء مقام خلَّت و دوستى قلب دوست ، مشتاق ديدار دوست و خليل خود گردد ( از اين رو همان فرشته اى كه مأمور لقاء پروردگار است مأمور ابلاغ اين مژده گرديد ) .
590 - همين حديث 589 را از امام صادق عليه السّلام روايت كردهاند با اين تفاوت كه حضرت فرمود :
هنگامى كه آن فرشته گفت : پروردگار خانه مرا بدان درآورده ابراهيم عليه السّلام دانست كه آن فرشته ملك الموت است از اين رو پرسيد : بچه منظور آمده اى ؟ گفت : آمدهام تا به مردى كه خدا او را خليل خود
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 253
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٥٣