تا اينكه بكوهى برخوردند بنام « حداد » و گفتند : « حداد » و « احد » يكى است و از اين رو در اطراف آن كوه ( توقف كرده و ) پراكنده شدند ، پس برخى از ايشان در تيماء منزل گرفتند و برخى در فدك و برخى در خيبر ، آنان كه در تيماء بودند اشتياق ديدار برخى از برادران خود را پيدا كردند پس مردى اعرابى از قبيلهء قيس به آنها برخورد و ( براى ديدن برادرانشان ) از او شتر كرايه كردند ، و آن مرد قيسى بدانها گفت : من شما را از ميان دو كوه عير و أحد عبور مىدهم ، آنها به دو گفتند : هر زمان به آن دو كوه برخورد كردى ما را خبر كن ، و چون بوسط سرزمين مدينه رسيد به آنها گفت : اين كوه « عير » است و آن ديگرى كوه « احد » مىباشد ، يهوديان از شترها به زير آمدند و گفتند : ما به مقصود خود رسيديم و ديگر نيازى بشتران تو نداريم و تو بهر كجا كه خواهى برو ، و نامهء هم ببرادران خود كه در فدك و خيبر بودند نوشتند كه ما بدان موضع كه ميخواستيم رسيديم شما هم بنزد ما بيائيد ، آنان در پاسخ ايشان نوشتند : ما در اينجا خانه ساختهايم و اموالى بدست آوردهايم و فاصلهء ما با شما نزديك است ، هر گاه جريان هجرت محمد ( ص ) پيش آمد شتابان بنزد شما خواهيم آمد .
اينان در شهر مدينه اموالى بدست آوردند و چون دارائى آنها زياد شد « تبع » ( پادشاه آن زمان يمن ) از وضع آنها مطلع گشت و بجنگ ايشان آمد ، آنها بقلعه هاى خود پناهنده گشتند و چنان بودند كه براى ناتوانان از همراهان تبع دلسوزى ميكردند و چون شب ميشد براى آنها از بالاى قلعه ها خرما و ( نان ) جو پائين ميريختند ، اين جريان به گوش تبع رسيد و دلش به حال آنها سوخت و ايشان را امان داد ، يهود از قلعه ها به زير آمده و بنزد او آمدند ، تبع بديشان گفت : من از شهر شما خوشم آمده و تصميم گرفتهام در ميان شما بمانم .
يهوديان به دو گفتند : تو نميتوانى چنين كارى را بكنى بلكه اينجا هجرتگاه پيغمبرى است و هيچ كس پيش از او نتواند اين كار را بكند تا او بيايد ، تبع بديشان گفت : پس من از خاندان خود كسانى را در
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 140
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٤٠