بدنبال آن مرد گشتند و او را ديدار كرده به دو گفتند : چرا به خدا در ميان ما پسرى به دنيا آمده ، پرسيد :
آيا پيش از آنكه من بشما بگويم يا بعد از آن به دنيا آمده ؟ گفتند : پيش از آنكه آن سخن را بما بگوئى ، گفت : مرا پيش او ببريد تا او را ببينم ، آنها بنزد مادر آن حضرت ( آمنه ) آمدند و به دو گفتند :
پسرت را بياور تا ما او را ببينيم ، آمنه گفت : به خدا اين فرزند من وقتى به دنيا آمد مانند بچه هاى ديگر نبود ، او دو دست خود را به زمين نهاد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بدان نگريست سپس نورى از او ساطع گشت كه من كاخهاى بصرى را ( شهرى بوده در سر حد شام ) مشاهده كردم و شنيدم هاتفى در هوا ميگفت :
همانا تو بهترين مردم را زادى ، و چون او را بر زمين نهادى بگو : او را از شر هر حسودى بخداى يگانه پناه دادم ، و نامش را محمد بگذار . آن مرد گفت : او را بياور ، و چون آمنه آن حضرت را آورد آن مرد او را نگريست و برگردانيد و چون آن خال ( مهر نبوت ) را در ميان دو شانه اش ديد بيهوش شده روى زمين افتاده ، قريش آن حضرت را گرفته بمادرش دادند و به دو گفتند : خدا اين فرزند را بر تو مبارك سازد .
و همين كه از نزد آمنه بيرون رفته آن مرد به هوش آمد به دو گفتند : واى بر تو اين چه حالى بود كه به تو دست داد ؟ گفت : نبوت بنى اسرائيل تا روز قيامت از بين برفت ، به خدا اين كودك همان كسى است كه آنها را نابود سازد ، قريش از اين سخن خوشحال شدند ، آن مرد كه خوشحالى قريش را ديد بدانها گفت : شادمان شديد ! به خدا سوگند چنان حمله و يورشى بر شما برد كه اهل شرق و غرب از زمين آن را بازگو كنند ، ابو سفيان گفت : ( چيزى نيست ) بمردم شهر خود يورش ميبرد .
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 128
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٢٨