تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
گفته است راهنمائى مىكند و ميفهماند كه آنچه را من بدنبالش آمده‌ام به حق و درست است . شير را نوشيد و بگوشهء مسجد آمد ، در آنجا جمعى از قريش را ديد كه دور هم حلقه زده و همانطور كه گرگ گفته بود به پيغمبر ( ص ) دشنام ميدهند ، و همچنان پيوسته از آن حضرت سخن كرده و دشنام دادند تا وقتى كه در آخر روز ابو طالب از مسجد درآمد ، همين كه او را ديدند به يكديگر گفتند : از سخن خوددارى كنيد كه عمويش آمد . آنها دست كشيدند و ابو طالب بنزد آنها آمد و با آنها بگفتگو پرداخت تا روز به آخر رسيد سپس از جا برخاست ، ابو ذر گويد : من هم با او برخاستم و بدنبالش رفتم ، ابو طالب رو به من كرده گفت : حاجتت را بگو ، گفتم : اين پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث شده ( ميخواهم ) ! گفت : با او چه كار دارى ؟ گفتم : ميخواهم به دو ايمان آورم و او را تصديق كنم و خود را در اختيار او گذارم كه هر دستورى به من دهد اطاعت كنم ، ابو طالب فرمود : راستى اين كار را ميكنى ؟ گفتم : آرى . فرمود : فردا همين وقت نزد من بيا تا تو را نزد او ببرم . ابو ذر گويد : آن شب را در مسجد خوابيدم ، و چون روز ديگر شد دوباره نزد قريش رفتم و آنان همچنان سخن از پيغمبر ( ص ) كرده و به او دشنام دادند تا ابو طالب نمودار شد و چون او را بديدند به يكديگر گفتند : خوددارى كنيد كه عمويش آمد ، و آنها خوددارى كردند ، ابو طالب با آنها بگفتگو پرداخت تا وقتى كه از جا برخاست و من بدنبالش رفتم و بر او سلام كردم ، فرمود : حاجتت را بگو ، گفتم : اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث شده ميخواهم ، فرمود : با او چه كار دارى ؟ گفتم : ميخواهم به دو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم كه هر دستورى به من بدهد اطاعت كنم ، فرمود : تو اين كار را ميكنى ؟ گفتم : آرى ، فرمود : همراه من بيا ، من بدنبال او رفتم و آن جناب مرا به خانه اى برد كه