از او به من آزارى رسد ، لذا آن اسب و شمشير و كمربند را پيش خود بهفتصد دينار قيمت كردم و به هيچ كس اطلاع ندادم ، ناگاه از عراق نامه ئى به من رسيد كه : هفتصد دينارى كه بابت بهاى اسب و شمشير و كمربند نزد تو است ، براى ما بفرست . ( از اينجا بامامت آن حضرت معتقد شدم ) .
17 - مردى گويد : برايم پسرى متولد شد ، به حضرت نامه نوشتم و اجازه خواستم او را در روز هفتم ختنه كنم . جواب رسيد : نكن ، او هم در روز هفتم يا هشتم مرد . آنگاه خبر مرگش را نوشتم . جواب آمد : « بجاى او ديگرى و ديگرى به تو عطا شود كه اولى را احمد و بعد از او را جعفر نام خواهى گذاشت » .
و چنان شد كه فرمود .
و باز عازم حج گشتم و با مردم خداحافظى كردم و آماده حركت بودم كه نامه ئى آمد : « ما اين كار را خوش نداريم ، خودت ميدانى » من دلتنگ و اندوهگين شدم و به حضرت نوشتم كه : من بشنيدن و فرمان بردن از شما پا برجا ايستادهام ولى از بازماندن از حج اندوهگينم ، بس نامه آمد : « دلتنگ مباش ، سال آينده حج خواهى گزارد ان شاء الله .
چون سال آينده شد ، نامه نوشتم و اجازه خواستم ، حضرت اجازه فرمود ، سپس نوشتم : من محمد بن عباس را براى هم كجاوه بودن برگزيدهام و بديانت و صيانت او اطمينان دارم ، جواب آمد « أسدى خوب رفيقى است ، اگر او مىآيد ديگرى را انتخاب مكن » سپس اسدى آمد و با او هم كجاوه شدم .
18 - حسن بن على علوى گويد : مجروح ( شيرازى ) مالى از ناحيه مقدسه نزد مرداس بن على بامانت گذاشت ، و نزد مرداس مالى هم از تميم بن حنظله ( متعلق بناحيه مقدسه ) بود ، بمرداس نامه آمد : « مال
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 463
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٦٣