جامه را ناچارى داشته باشى كه لباس احرامت سازى . و باز راجع به دو موضوع به آن حضرت نامه ئى نوشتم و ميخواستم موضوع سوم را بنويسم . ولى خوددارى كردم ، از ترس اينكه مبادا خوشش نيايد ، پس جواب آن دو موضوع رسيد با تفسير و توضيح موضوع سومى كه در دل گرفته بودم و الحمد لله .
و نيز در نيشابور با جعفر بن ابراهيم نيشابورى توافق كردم كه در مسافرت همراه او و هم كجاوه او باشم : چون ببغداد رسيدم ، پشيمان شدم و قرار دادم را با او پس گرفتم و در جستجوى همكجاوه ئى بر آمدم . نزد ابن وجناء رفتم و از او تقاضا كردم مركوبى به من كرايه دهد ، ديدم راضى نيست ، سپس خودش نزد من آمد و گفت : من دنبال تو ميگردم ، به من گفتهاند ( از جانب امام عصر عليه السلام ) كه او ( يعنى تو كه حسن بن فضلى ) همراه تو مىشود ، با او خوشرفتارى كن و همكجاوه پيدا كن و مركوب كرايه كن .
14 - حسن بن عبد الحميد گويد : در باره حاجز ( بن يزيد ) به شك افتادم ( كه آيا او هم از وكلاء امام عصر عليه السلام است يا نه ؟ ) و مالى جمع كردم و بسامره رفتم ، نامه ئى به من رسيد كه : « در باره ما شك روا نيست و نه در باره كسى كه بامر ما جانشين ما مىشود ، هر چه همراه دارى به حاجز بن يزيد رد كن .
15 - محمد بن صالح گويد : چون پدرم مرد و امر ( وكالت اخذ وجوه و سهم امام عليه السلام ) به من رسيد پدرم راجع بمال غريم ( سهم امام عليه السلام ) از مردم سفته هائى داشت ، من به حضرت ( امام عصر عليه السلام ) نوشتم و او را آگاه ساختم ، در پاسخ نوشت . از آنها مطالبه كن و همه را بگير [ بدون مسامحه از آنها
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 461
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٦١