عليه السلام پسرى قائل بودند كه امام دوازدهم است ) و حقوق آنها در وقت معينى بايشان ميرسيد ، چون امام حسن عسكرى عليه السلام درگذشت ، دسته ئى از ايشان از عقيده فرزند داشتن امام برگشتند سپس حقوق كسانى كه بر عقيده به فرزند داشتن امام ثابت بودند ، رسيد و از ديگران بريده شد و نامشان از ميان برفت .
* ( وَالْحَمْدُ لِلَّه رَبِّ الْعالَمِينَ ) * .
8 - مردى از اهل سواد مالى بناحيه مقدسه رسانيد پذيرفته نشد و به او گفته شد : حق پسر عموهايت كه 400 درهم است از اين مال خارج كن ، آن مرد ملكى از عموزادگانش در دست داشت كه در آن شريك بودند و او حق آنها را نگه داشته بود . چون حساب كرد ، حق عموزادگانش از آن مال همان چهار صد درهم بود ، آن مقدار را بيرون كرد و بقيه را فرستاد ، پذيرفته شد .
9 - قاسم بن علاء گويد : خدا چند پسر به من داد و من نامه مينوشتم ( بناحيه مقدسه ) و تقاضاى دعا ميكردم ، و هيچ جوابى در باره آنها به من نميرسيد ، لذا همگى مردند ، سپس چون پسرم حسن متولد شد نامه نوشتم و تقاضاى دعا كردم ، جواب آمد : باقى ميماند و الحمد لله .
10 - ابو عبد الله بن صالح گويد : سالى از سالها ببغداد رفتم و ( از حضرت قائم عليه السلام ) اجازه خارج شدن خواستم ، به من اجازه نفرمود ، بيست و دو روز در آنجا ماندم ، و كاروان هم بسوى نهروان ( چهار فرسنگى بغداد ) رفت ، تا در روز چهار شنبه به من اجازه خروج داده شد و به من گفته شد : در اين روز خارج شو ، من بيرون رفتم ولى مأيوس بودم كه بكاروان توانم رسيد ، تا بنهروان رسيدم ، ديدم كاروان
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 457
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٥٧