حسن گويد : چون ببغداد رسيدم ، منزلى اجاره كردم و آنجا فرود آمدم ، يكى از وكلاء نزد من آمد و مقدارى جامه و پول دينار نزد من گذاشت ، گفتم : اينها چيست ؟ گفت : همين است كه ميبينى : بعد از او ديگرى آمد و مانند او اموال و پول آورد تا خانه پر شد ، سپس احمد بن اسحاق هم هر چه نزدش بود آورد ، من بفكر فرو رفته بودم كه ناگاه نامه آن مرد ( صاحب الزمان ) عليه السلام به من رسيد كه : وقتى فلان مقدار از روز گذشت ، آنچه نزدت هست بياور ، من هر چه داشتم برداشتم و رهسپار شدم .
در ميان راه دزدى راهزن با 60 نفر همراهش بودند . ولى من از آنجا گذشتم و خدا مرا از شر او نگهدارى فرمود تا بسامره رسيدم و فرود آمدم ، نامه اى به من رسيد كه هر چه همراه دارى بياور ، من آنچه داشتم در سبد سردار باربرها نهادم : چون بدهليز خانه رسيدم ، مرد سياه پوستى را ديدم آنجا ايستاده است ، گفت : حسن بن نضر توئى ؟ گفتم : آرى ، گفت : وارد شو ، من وارد منزل شدم و باتاقى رفتم و سبد را خالى كردم . در گوشه اتاق نان بسيارى ديدم ، بهر يك از باربرها دو گرده نان داد و آنها را بيرون كرد ، آنگاه ديدم از اتاقى كه پرده اى بر آن آويخته بود ، كسى مرا صدا زد و گفت : حسن بن نضر براى منتى كه خدا بر تو نهاد ، ( كه امام خود را شناختى و حقش را به او رسانيدى ) او را شكر كن و شك منما ، شيطان دوست دارد كه تو شك كنى ، و دو جامه به من داد و گفت : اينها را بگير كه محتاجش خواهى شد آنها را گرفتم و بيرون آمدم . سعد گويد : حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان درگذشت و در آن دو جامه كفن شد .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 455
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٥٥