داود بن عباس بازگشتم و گفتم : اى امير : آنچه را ميجستم پيدا كردم . و من گواهى دهم كه معبودى جز خدا نيست و محمد رسول اوست ، او با من خوشرفتارى و احسان كرد و بحسين گفت : از او دلجوئى كن .
من بسوى او رفتم و با او انس گرفتم ، او هم نماز و روزه و فرائضى را كه مورد نيازم بود ، به من تعليم نمود به او گفتم ، ما در كتابهاى خود ميخوانيم كه محمد صلَّى الله عليه و آله آخرين پيغمبران بوده و پس از او پيغمبرى نيايد و امر رهبرى بعد از او با وصى و وارث و جانشين بعد از اوست ، سپس با وصى پس از وصى ديگر و فرمان خدا همواره در نسل ايشان جاريست تا دنيا تمام شود . پس وصى وصى محمد كيست ؟ گفت : حسن و بعد از او حسين فرزندان محمد صلَّى الله عليه و آلهاند ، آنگاه امر وصيت را كشيد تا به صاحب الزمان عليه السلام رسيد ، سپس از آنچه پيش آمده ( غيبت امام و ستمهاى بنى عباس ) مرا آگاه ساخت . از آن زمان من مقصودى جز جستجوى ناحيه صاحب الزمان را نداشتم .
عامرى گويد : سپس او بقم آمد و در سال 264 همراه اصحاب ما ( شيعيان ) شد و با آنها بيرون رفت تا ببغداد رسيد و رفيقى از اهل سند همراه او بود كه با او هم كيش بود .
عامرى گويد : سپس او بقم آمد و در سال 264 همراه اصحاب ما ( شيعيان ) شد و با آنها بيرون رفت تا ببغداد رسيد و رفيقى از اهل سند همراه او بود كه با او همكيش بود .
عامرى گويد : غانم به من گفت : من از اخلاق رفيقم خوشم نيامد و از او جدا شدم . و رفتم تا بعباسيه ( قريه ئى بوده در نهر الملك ) رسيدم . مهياى نماز شدم و نماز گزاردم و در باره آنچه در جستجويش برخاسته بودم ، ميانديشيدم كه ناگاه شخصى نزد من آمد و گفت : تو فلانى هستى ؟ - و اسم هندى مرا گفت - گفتم :
آرى ، گفت : آقايت ترا ميخواند ، اجابت كن .
همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از اين كوچه به آن كوچه ميبرد تا به خانه و باغى رسيد ، حضرت را در
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 453
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٥٣