خليفه عباسى و دانق يك دانگ درهم است كه تقريبا يك پشيز مىشود و اين لقب را مردم از نظر خست و بخلش به او دادند ، زيرا براى كندن نهر كوفه از مردم سرى يك دانق گرفت ) بپدرم ابو محمد بن اشعث گفت : اى محمد ! مردى خردمند برايم بجو كه بتواند از جانب من پرداخت كند . پدرم گفت : او را برايت يافتهام او فلان شخص پسر مهاجر است كه دائى من است ، گفت : نزد منش بياور ، من دائيم را نزد او بردم ، ابو جعفر به او گفت : اى پسر مهاجر ! اين پول را بگير و بمدينه بر ، نزد عبد الله بن حسن بن حسن و جماعتى از خاندانش كه جعفر بن محمد هم ميان آنهاست ، و به آنها بگو : من مردى غريب و از أهل خراسانم كه گروهى از شيعيان شما در آنجايند و اين پول را براى شما فرستادهاند ، و بهر يك از آنها پول بده و چنين و چنان شرط كن ( يعنى بگو به شرط اينكه بر خليفه بشوريد و قيام كنيد ، ما پشتيبان شما هستيم و نظير اين سخنان ) چون پولها را گرفتند ، بگو من فرستاده و پيغام آورم ، دوست دارم رسيدى از دستخط شما داشته باشم .
پسر مهاجر پولها را گرفت و بمدينه رفت ، سپس نزد ابو الدوانيق بازگشت ، محمد بن اشعث هم نزد او بود خليفه گفت : چه خبر آوردى ؟ گفت : نزد آنها رفتم ( و پولها را پرداختم ) اين رسيدهائى است كه به خط خودشان نوشتهاند ، غير از جعفر بن محمد كه من نزدش رفتم ، او در مسجد پيغمبر صلَّى الله عليه و آله نماز ميگزارد پشت سرش نشستم و گفتم هستم تا نمازش را تمام كند ، آنگاه آنچه باصحابش گفتم ، به او باز خواهم گفت ، او شتاب كرد و نمازش را بپايان رسانيد و متوجه من شد و فرمود : اى مرد ! از خدا پروا كن و اهل بيت محمد را مفريب كه آنها بدولت بنى مروان سابقه نزديكى دارند و ( چون از آنها ستم بسيار ديدهاند ) همگى محتاج و نيازمندند ( پول ترا قبول ميكنند و گرفتار ميشوند ) من گفتم : موضوع چيست ؟ أصلحك الله ؟ او سرش را نزديك من آورد و آنچه ميان من و تو رفته بود ، باز گفت : مثل اينكه سومى ما بوده .
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 383
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٨٣