مورد تأويل بولايت ائمه عليهم السلام ، آيات مزبور هر يك از نظر تفسير و معنى ظاهر مفادش غير از آن چيزيست كه در اين روايات تأويل شده است ، ولى چنانچه بارها تذكر دادهايم مقام تأويل و معنى باطنى قرآن غير از تفسير و معنى ظاهرى آنست ، در عين اينكه هر دو معنى و گاهى هفتاد معنى از يك آيه استفاده مىشود ولى تفسير و معنى ظاهرى آيات ، براى استفاده عموم مردم است . و تأويل و باطنش بايد از منابع وحى و زبان ائمه معصومين عليهم السلام اخذ شود و كسى را حق تصرف و مداخله در آن ناحيه نيست ، زيرا تأويل آيات شريفه از مرز نصوص و ظواهر ألفاظ مقامى عاليتر دارد و مخصوص كسانيست كه قرآن در خانه آنها نازل شده و مأمور بتبليغ آن گشتهاند . و چون روايات اين باب از نظر تأويل آيات شريفه بيان مىشود ، ما هم در ترجمه و توضيح از همان نظر پيروى كرده و تفسير و معنى ظاهرى آيات را بكتب تفاسير محول ميكنيم ، مگر در بعضى از موارد كه فهم تأويل مربوط بتفسير باشد .
1 - سالم حناط گويد : به امام باقر عليه السلام عرضكردم : به من خبر دهيد از قول خداى تبارك و تعالى : « جبرئيل قرآن را بلغت عربى واضح بر دل تو فرود آورد ، تا از بيم دهندگان باشى 194 سوره 26 - » فرمود : آن ولايت امير المؤمنين عليه السلام است .
توضيح - يعنى قرآن كه براى بشارت و انذار مردم نازل شده است ، جز با ولايت على عليه السلام كه بمعنى معرفت و دوستى و پيروى آن حضرتست به نتيجه نرسد ، زيرا قرآن كتابيست صامت و آن را مفسر و مبينى لازمست كه معنى واقعى و حقيقيش را بازگويد و گفتار و رفتارش قرين و همدوش قرآن باشد و او همان امير المؤمنين عليه السلام است كه پيغمبر صلَّى الله عليه و آله او را با قرآن قرين فرموده .
2 - مردى گويد : امام صادق عليه السلام راجع بقول خداى عز و جل : « ما امانت را بآسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم ، آنها از برداشتنش سرباز زدند و از آن بترسيدند ، و انسان آن را برداشت ، همانا انسان ستم پيشه و نادانست - 72 سوره 33 - » فرمود : آن امانت ولايت امير المؤمنين عليه السلام است ،
توضيح - راجع بتفسير آيه شريفه و معنى ظاهرى امانت و عرضه و حمل آن ، مرحوم مجلسى هفت قول از مفسرين بيان مىكند كه چنان كه گفتيم مناسب مقام تفسير است ، سپس معناى هشتم را مطابق اين روايت ذكر مىكند كه مراد بامانت منصب امامت و خلافت كبراى الهيه است و مراد بحملش ادعاى ناحق آنست و مراد
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 277
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٧٧