تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
بگرداند ، همانا خداى تبارك و تعالى بداود عليه السلام وحى كرد كه از خاندان خود وصيى انتخاب كن ، زيرا در علم من پيشى گرفته كه هيچ پيغمبرى را مبعوث نسازم جز اينكه براى او وصيى از خاندانش باشد . داود فرزندان بسيارى داشت و در ميان آنها جوان نورسى بود كه مادرش نزد داود بود و داود آن زن را دوست مىداشت ، چون اين وحى بداود رسيد ، نزد آن زن آمد و به او گفت خداى عز و جل به من وحى فرستاده و امر كرده است كه از خاندان خودم وصيى انتخاب كنم ، همسرش به او گفت : خوبست پسر من باشد ، داود گفت : من هم همين را خواستارم ، ولى در علم پيشين و حتمى خدا گذشته بود كه وصى او سليمان باشد ، خداى تبارك و تعالى بداود وحى كرد ، تا فرمان من به تو نرسد ، در اين كار شتاب مكن ، ديرى نگذشت كه دو مرد نزد داود آمدند و در باره گوسفندان و باغ انگور مرافعه كردند ، ( زيرا گوسفندان يكى باغ انگور ديگرى را خورده بود ) خداى عز و جل بداود وحى كرد كه پسرانت را جمع كن ، هر كه در اين قضيه حكم درست دهد ، او وصى بعد از تو است . داود پسرانش را جمع كرد ، چون دو طرف نزاع قصه خود گفتند سليمان عليه السلام گفت : اى صاحب باغ ! گوسفندان اين مرد ، كى بباغ تو ريخته‌اند ؟ گفت : شب در آمده‌اند ، سليمان گفت : اى صاحب گوسفند ! من حكم دادم كه بچه ها و پشم امسال گوسفندان تو مال صاحب باغ باشد ، داود به او گفت : چرا حكم نكردى كه خود گوسفندان را بدهد ، با اينكه علماء بنى - اسرائيل آن را قيمت كرده‌اند و بهاى انگور با قيمت گوسفندان برابر است ؟ سليمان گفت : تاكها از ريشه كنده نشده و تنها بار آن خورده شده است و سال آينده بار ميدهد . خداى عز و جل بداود وحى فرستاد : حكم در اين قضيه همانست كه سليمان صادر كرد ، اى داود تو چيزى را خواستى و ما چيز ديگرى را ( تو آن پسرت را براى جانشينى خواستى و ما سليمان را ) داود نزد