تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
و جماعتى از قريش و ساير مردم را ديدم ، به آنها سلام كردم و گفتم : أعلم اهل بيت ( پيغمبر صلَّى الله عليه و آله ) كيست ؟ گفتند عبد الله بن حسن است گفتم : من نزدش رفتم و چيزى ( از علم و دانش ) در او نيافتم . مردى سربلند كرد و گفت : نزد جعفر بن محمد عليهما السلام برو كه او أعلم اهل بيت است ، يكى از حضار او را نكوهش نمود ، من فهميدم كه تنها حسد آن مردم را از راهنمائى من در مرتبه اول باز داشت پس به او گفتم : واى بر تو ، من همان او را ميخواستم پس به راه افتادم تا به منزل آن حضرت رسيدم و در زدم ، غلامى بيرون آمد و گفت : اخا كلب ! بفرما ، به خدا مرا هيبت و هراسى گرفت ( كه غلام مرا نديده شناخت ) وارد شدم ولى مضطرب بودم ، ديدم پير مردى بدون تكيه گاه و زير انداز در جاى نماز خود نشسته ، بعد از آنكه سلامش كردم ، او شروع بسخن كرد و گفت : تو كيستى ؟ من با خود گفتم : سبحان الله ! غلامش در خانه به من گفت : اخا كلب ! بفرما و آقا از من ميپرسد تو كيستى ؟ پس گفتم : من كلبى نسابه‌ام ، با دستش بپيشانيش زد و فرمود : دروغ گفتند كسانى كه براى خدا همدوش و شريكى گرفتند و بگمراهى دورى افتادند و زبان آشكارى نمودند ، اى اخا كلب ! همانا خداى عز و جل ميفرمايد : « و مردم عاد و ثمود و اهل چاه رس و ملتهاى بسيارى در آن ميان - 38 سوره 25 - » تو ( كه خود را نسابه يعنى عالم بأنساب ميخوانى ) نسب اينها را ميدانى ؟ عرضكردم : نه قربانت گردم . پس فرمود : نسب خودت را ميدانى ؟ عرضكردم : آرى ، من فلان بن فلان بن فلانم و تا چندين پشت بالا رفتم ، به من فرمود آرام باش ، اين طور كه ميشمارى نيست واى بر تو ، ميدانى فلان بن فلان ( كه يكى از اجداد تو هست ) كيست ؟ گفتم : آرى ، فلان پسر فلان ، فرمود فلان پسر فلان چوپان كرد است ( نه آنكه تو گفتى ) همانا آن چوپان كرد بر سر كوه فلان قبيله بود ، از