قريش را ديدم ، به آنها گفتم : به من بگوئيد عالم ( امام ) اهل بيت ( پيغمبر صلَّى الله عليه و آله ) كيست ؟
گفتند : عبد الله بن حسن است . من بمنزلش رفتم و اجازه خواستم ، مردى بيرون آمد كه من گمان كردم نوكر آقاست ، به او گفتم از آقايت برايم اجازه بگير ، او رفت و بيرون آمد و گفت : درآى ، من داخل شدم ، پير مردى را ديدم با جديت بسيار بعبادت چسبيده است ، من سلامش كردم ، به من گفت :
كيستى ؟ گفتم : من كلبى نسابه هستم . گفت : چه ميخواهى ؟ گفتم : آمدهام از شما مسأله بپرسم ، گفت :
بپسرم محمد برخوردى ؟ گفتم : اول نزد شما آمدم . گفت بپرس ، گفتم : بفرمائيد : مرديكه بزنش بگويد « انت طالق عدد نجوم السماء » تو طلاق داده ئى به شماره ستاره هاى آسمان ، حكمش چيست ؟ گفت :
به شماره سر جوزا طلاق واقع مىشود ( يعنى سه طلاق واقع مىشود ، زيرا جوزا برج سوم سالست ) و باقى ( تا بعدد ستاره هاى آسمان برسد ) و بال و كيفر بر اوست . كلبى گويد : با خود گفتم : اين يك مسأله ( كه ندانست ) .
سپس گفتم : جناب شيخ در باره مسح كردن روى موزه چه ميفرمايند ؟ گفت : مردم صالح مسح كردهاند ولى ما اهل بيت نميكنيم . با خود گفتم : اين دو مسأله . باز پرسيدم ، در باره خوردن ماهى جرى ( بىفلس ) چه ميفرمائيد : آيا حلالست يا حرام ؟ گفت : حلالست جز اينكه ما اهل بيت از آن كراهت داريم ، من با خود گفتم : اين سه مسأله ، سپس گفتم : راجع بنوشيدن نبيذ ( شراب خرما ) چه ميفرمائيد ؟
گفت حلالست ، جز اينكه ما اهل بيت نمىآشاميم .
من برخاستم و بيرون آمدم و با خود ميگفتم : اين جمعيت باهل بيت دروغ بستهاند ، وارد مسجد شدم
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 157
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٥٧