( 5014 ) الْمُوسِر
: غنىّ ، ثروتمند .
( 5015 ) تَنْهَدُ
: برجسته مىشود ، بالا مىآيد .
( 5016 ) بِيَع
: جمع « بيعة » ، دلالت بر نوع خاصى از بيع مىكند ، مانند « جلسة » كه دلالت بر نوعى از نشستن دارد
.
حكمت 469 ص 461 ف
( 5017 ) باهِت
: بهتان زننده ، كسى كه به ديگران چيزى را نسبت مىدهد كه سزاوار آن نيست .
( 5018 ) مُفْتَرٍ
: اسم فاعل از « افتراء » ، افترا زننده ، تهمت زننده .
حكمت 470 ص 462 ف
( 5019 ) الّا تَتَوَهَّمَهُ
: خداى را بوهم و گمان در نياورى .
( 5020 ) الّا تَتَّهِمَهُ
: خدا را متهم نسازى ، يعنى افعالش را غير حكيمانه ندانى
.
حكمت 472 ص 464 ف
( 5021 ) تَقْمِصُ
: دستهايش را بلند مىكند و تكان مىدهد .
( 5022 ) الرِّحال
: جمع « رحل » ، بار ، پالان شتر ، يعنى شترى كه بار و پالان را در پشت خود مانع مىشود و بر مىجهد تا آن را به زمين بيندازد .
( 5023 ) تَقِصُ
: ( سوارش را ) به زمين مىزند و گردنش را مىشكند .
( 5024 ) الرَوائِع
: جمع « رائعة » ، ترسناك .
( 5025 ) تُحْتَلَبُ
: دوشيده مىشود .
( 5026 ) طَيِّعَة
: بسيار رام .
( 5027 ) تُقْتَعَدُ
: مركوب مىشود ، سوارى مىدهد .
( 5028 ) مُسْمِحَةُ
: اسم فاعل از « اسمح » ، بخشنده ، مقصود اين است كه بنحو احسن و به دلخواه راكب حركت مىكند .
حكمت 476 ص 468 ف
( 5029 ) تَقَدُّمُ الْخِراج
: زياد گرفتن خراج .
( 5030 ) العَسْف
: سختگيرى ناروا .
( 5031 ) الْحَيْف
: از عدل خارج شدن و بسوى ظلم رفتن
. پايان بخش حكمتها