سمت چپ به فضل بن عباس تكيه كرده بود . آن حضرت بالاى منبر رفت و فرمود : اى مردم ، زمانى كه از شما جدا شوم ، نزديك شده است ، پس هر كسى طلب يا امانتى نزد من دارد ، بيايد و بگيرد . اى مردم ، هيچ چيزى در ميان خدا و بندگانش نيست ، جز اعمال و كردار كه يا به بندگان خير و نيكى مىرساند يا بدى را از او دور مىكند .
اى مردم ، هيچ مدعى ادعا نكند و هيچ آرزومندى آرزو نكند ؛ قسم به خدايى كه مرا به نبوت مبعوث نمود ، هيچ چيزى جز عمل صالح همراه با رحمت خداوند انسان را نجات نمىدهد ، حتى اگر من هم نافرمانى كنم ، به جهنم مىروم . خداوندا ، آيا حق مطلب را ادا كردم ؟
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پائين آمد و نماز كوتاهى خواهد و به سمت خانه رفت .
داخل خانه و اتاق ام سلمه شد و يكى ، دو روز در خانهء ام سلمه ماند .
عايشه آمد و از ام سلمه خواست كه پيامبر را به خانهاش ببرد تا مراقبت از او را عهدهدار گردد . زنان ديگر پيامبر نيز همين تقاضا را داشتند ، پس پيامبر به آنان اجازه داد و آن حضرت را به خانهء عايشه بردند . « 1 »
در روايت ديگرى آمده است : هنگامى كه پيامبر نمازش را خواند ، به سوى خانه رفت و به غلام خود ( ظاهرا ثوبان بوده است ) فرمود : در كنار درب بنشين و هيچيك از انصار را راه مده . سپس از هوش رفت . عدهاى از انصار آمدند و جلوى در ايستادند و به غلام گفتند : براى ما اجازهء دخول بگير .
غلام گفت : او غش كرده و زنانش نزد او هستند .
آنها به گريه افتادند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صداى آنان را شنيد و فرمود : اينها
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 22 ، ص 467 - 466 .