تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
مرد را ببينند . ابو سفيان گفت : ملك و پادشاهى پسر برادرت چه عظيم و بزرگ شده است ؟ عباس گفت : بدان كه اين نبوت و پيامبرى است . ابو سفيان گفت : آرى . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى ابو سفيان ؛ به مكه برو و به اهل مكه بگو كه در امان هستند . وقتى كه ابو سفيان به مكه داخل شد ، هند گفت : اين پيرمرد گمراه را بكشيد . پيامبر به هنگام ظهر وارد مكه شد ، و به بلال امر كرد كه بر بالاى كعبه رود و اذان بگويد ، و هيچ بتى در مكه باقى نماند ، مگر اينكه بر صورت به زمين سقوط كرد . وقتى كه قريشيان صداى اذان را شنيدند ، بعضى به برخى به بعض ديگر مىگفتند : دفن شدن در دل زمين ، بهتر از شنيدن اين صداست . ديگرى مىگفت : شكر خداى كه پدرم زنده نيست تا چنين روزى را ببيند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى فلانى ، تو با خودت چنين گفتى واى فلانى ، تو با خودت چنان گفتى . ابو سفيان به پيامبر گفت : تو مىدانى كه من با خودم چيزى نگفتم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمودند : خداوندا ، قوم مرا هدايت كن كه ايشان چيزى نمىدانند . « 1 »
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 162 - 164 ، ح 252 .