چرا مىكردند و ابو ذر نگهبان و مواظب آنها بود . عيينة بن حصن فزارى در شب چهارم ماه ، به همراه چهل سواركار ، گلهء شتران را غارت كرد و آنها را به هم ريخت و فرزند ابو ذر را به قتل رساند .
ابن اسحاق مىگويد : در ميان آنان مرد و زنى از غفار بودند كه آنها مرد غفارى را كشتند و زن را آزار دادند و ناسزا گفتند . پس زن سوار بر ناقهء مخصوص پيامبر شد و شبانه بدون اينكه كسى متوجه شود ، وقتى كه آنها غافل بودند ، از فرصت استفاده كرد و گريخت . زن نذر كرد كه هرگاه نجات يابد ، آن ناقه را قربانى كند .
چون به نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و پيامبر را از ماجرا آگاه كرد ، پيامبر فرمود :
در معصيت و آنچه مال تو نيست ، نمىتوان نذر كرد و ندا سر داد : اى سربازان خداوند ، سوار شويد ! و اين اولين بارى بود كه چنين گفت .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با لشكرى بالغ بر پانصد مرد جنگى و يا هفتصد نفر به راه افتادند . پيامبر به جاى خود در مدينه ابن ام مكتوم و سعد بن عباده را به همراه سيصد نگهبان گماشتند .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرچم لشكر را به نيزه مقداد گره زد و به او فرمود : برو تا سواران به تو برسند ، من نيز به دنبال تو مىآيم . تا آخرين نفر دشمن را به درك و اصل كنيد .
مقداد ابو قتاده مسعده را كشت . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز اسب و سلاح او را به مقداد داد .
وقتى كه سلمة بن الاكوع به آن گروه از غارتگران رسيد ، در حالى كه روى پاهايش ايستاده بود و به طرف آنان تيراندازى مىكرد ، مىگفت : اين تيرها را بگيريد ! من فرزند اكوع هستم ، در روزى كه فرومايگان به هلاكت
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٥٢