و از عقبه گذشت . پس حرب به او گفت : به خدا قسم ! بعد از اين ، اگر من زنده باشم ، نمىگذارم داخل مكه شوى .
مرد تميمى كمى مكث كرد و وارد نشد . محل تجارت مرد تميمى در مكه بود ؛ پس با ديگران مشورت كرد كه در مكه ، از شر حرب به چه كسى پناهنده شود ؟ به او گفتند : به عبد المطّلب يا به فرزندش زبير بن عبد المطّلب پناهنده شود .
مرد تميمى سوار بر شترش شد و شبانه به سوى مكه حركت كرد و وارد مكه شد . همينكه به درب خانه زبير بن عبد المطّلب رسيد ، شترش صدا كرد و زبير از خانه خارج شد . پس مرد تميمى به زبير گفت : آيا به پناهآورندهاى پناه مىدهى ؟
لاقيت حربا بالثنيّه مقبلا * و الليل أبلج نوره للسّاوى
فعلا بصوت و اكتنى ليروعنى * و دعا بدعوة معلن و شعار
فتركته خلفى و جزت أمامه * و كذاك كنت أكون فى الأسفار
فمضى يهدّدنى و يمنع مكة * ألّا أحلّ بها مدار قرار
فتركته كالكلب ينبح وحده * و أتيت قرم مكارم و فخار
لثا هزبرا يستجار بقربه * و حب المباءة مكرما للجار
و حلفت بالبيت العيق و حجّه * و بزمزم و الحجر و الأستار
إنّ الزبير لمّا نعى بمهنّد * صافى الحديدة سارم بتّار
« ديدم مردى را كه روى خود را پوشانده براى پيكار به سوى من آمده و شب سياهىاش را نشان مىداد . صدايش را بلند كرد تا مرا بترساند و با شعار و رجز مرا به جنگ دعوت كرد . او را پشت سر گذاشتم و از او سبقت گرفتم و من هميشه در سفرهايم اين كار را مىكنم . همچنان مرا تهديد