« از دنيا رفت حامى و نگهبان قبيله و ساقى حجاج و آن پناه داراى مجد .
و ديگر چه كسى است كه از همان غريب پذيرايى كند وقتى كه آسمانها از رعد باران بخل بورزند . »
أروى در رثاى پدرش مىگويد :
بكت عينى و حقّ لها البكاء * على سمح سجيّته الحياء
على الفيّاض شيبة ذى المعالى * أبيك الخير ليس له كفاء
و معقل مالك و ربيع فهر * و فاضلها إذا التمس القضاء
و كان هو الفتى كرما و جودا * و بأسا حين تنسكب الدماء ( الأبيات )
« چشمهايم گريست و حق دارد كه بگريد بر آن فرد داراى اخلاق بالا و داراى حيا . بر آنكس كه بسيار بخشنده بود و پيرى داراى مجد و بزرگى پدر خوبت كه هيچ مانندى ندارد . و عاقل و داناى قبيلهء مالك و ربيع و شجاع و فاضل آن قبايل در هنگام نياز . و او جوانمردى بود و در نهايت بخشش و جود و در هنگام خون ريختنها ( جنگها ) شديد بود . »
ابن ابى الحديد مىگويد : بعضى از اهل علم چنين گفتهاند :
عبد المطّلب در سن نود و پنج سالگى وفات نمود . « 1 »
و روايت شده است كه سوارانى از قبيلهء جذام ، پس از انجام مراسم حج ، از مكه خارج شدند اما ، در بالاى خانههاى مكه يكى از مردان خود را گم كردند . پس حذافة العذرى را ديدند و او را دستبسته و با خود بردند . عبد المطّلب در حالى كه از طائف بازمىگشت و پسرش ابو لهب همراهش بود ، به آنها برخورد كرد . در آن موقع بينايى چشمان عبد المطّلب از بين رفته بود . هنگامى كه حذافه بن غانم به او نگاه كرد ، بر
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ح 15 ، ص 218 .