هيچ كارى بهتر از ترك نيست ؛ طامات ، و ترّهات ، و دعوى در عالم بسيار است . بسيار گفتيم و بسيار شنيديم ، و هيچ فايده نكرد ، كار ترك دارد ، از جهت آنكه امكان ندارد كه كس بىترك به آزادى و فراغت رسد .
( 8 ) اى درويش ! دوستى پادشاهى ، و وزيرى ، و خواجگى و رئيسى و پيشوايى ؛ و شيخى ، و واعظى ، و قاضيئى ، و مدرّسى ، و مانند اين جمله درهاى دوزخاند . و نادان همه روز در سعى آن باشد كه درهاى دوزخ بر خود بزرگتر و فراختر كند . و دانا آنكس است كه درهاى دوزخ بر خود تنگتر مىكند ، و بر خود مىبندد . و بستن درهاى دوزخ بر خود ترك جاه است .
( 9 ) اى درويش ! عالم بىاينها نباشد ، و بايد كه در عالم اينها باشند ؛ امّا لازم نيست كه تو باشى ، پس سالك چون ازين بيابان خونخوار بگذشت ، و ترك پيشوايى ، كرد خلاص يافت . سالك تا ازين بيابانهاى خونخوار نگذشته بود ؛ در خوف بود ، و اعتماد بر وى نبود . اكنون از خوف بيرون آمد ، و استعداد آن حاصل كرد ، كه از وى در باب دين كارها آيد .
فصل سوّم در بيان نصيحت
( 10 ) اى درويش ! در علم و معرفت در هر مقامى كه برسى ، و در هر مقامى كه باشى ، بايد كه اعتماد بر عقل و علم خود نكنى ، و خود را محقّق ندانى 427 و نام ننهى ، و براى خود طريقى پيش نگيرى ، و به انديشهء خود مذهبى نسازى ، يعنى در علم و معرفت در هر مقامى كه باشى ، بايد مقلّد پيغمبر خود باشى ، و دست از شريعت وى ندارى ، كه جمله اهل بدعت و ضلالت فضلا و علما بودهاند كه اعتماد بر علم و عقل خود كردند ، و هريك اين دعوى كردند كه آنچه حقّ است ما داريم ، و ديگران بر باطلاند ، و هريك اين گفتند ، و مىگويند كه محقّقايم ، و ديگران در خيالاند . و تو را به يقين معلوم است كه جمله برحقّ نتوانند بود ، كه حقّ يكى بيش نباشد . و چون به يقين دانستى كه جمله برحقّ نيستند ، و جمله دعوى حقيقت مىكنند ، اكنون تو اگر اعتماد بر عقل و علم خود كنى ، و خود را محقّق نام نهى ، يكى از آن باشى كه گفته شد .
( 11 ) اى درويش ! به يقين بدانكه اين غرور نفس است كه مىگويد كه تو محقّقى ، و