كه قبول نكنند ، و انكار كنند و خللها پيدا آيد » . بعضى قوىحال باشند ، و دانا بوند ، اظهار اين خاطر نكنند ، و به تكليف اين خاطر نفى مىكنند ، و ازين بيمارى صحّت يابند .
و بعضى ضعيفحال باشند ، و نادان بوند ، و نتوانند كه اين خاطر را نفى كنند . بايد كه با ياران مشفق ، و دوستان موافق كه درين بيمارى بوده باشند بگويند و با كسانى كه اين بيمارى صحّت يافتهاند ، مشورت كند ، تا ايشان به روى روشن گردانند كه اين خاطر 425 پيشوايى كه درآمده است ، نفسانى است ، و اين خاطر از دوستى جاه پيدا مىآيد ، تا نفى اين خاطر به روى آسان گردد ، نفى اين خاطر كند و ترك پيشوايى كند ، و باقى عمر را به سلامت بگذراند .
فصل دوّم در بيان دوستى سرورى و پيشوايى
( 5 ) بدانكه دوستى سرورى و پيشوايى با نفس جمله آدميان همراه است . هر نفسى كه باشد ، البته بالا طلبد ، و هيچكس را بالاى خود نتواند ديد ؛ امّا بعضى بر بعضى غلبه مىكنند ، و بعضى محكم زيردست و فرودست خود مىدارند ، و بعضى را مقهور و منكوب مىكنند ؛ و بعضى بهسبب احتياج به ضرورت خدمت مىكند ، و بعضى بهسبب احتياج به مال و يا به جاه ، و اگرنه هيچ نفس به ارادت و اختيار خود زيردست كسى نباشد ، كه اين صفت با نفس جملهء آدميان همراه است . و نفس را اين صفت ذاتى است . پس هركس بهقدر آنكه مىتواند ، و ميسّر مىشود ، بالا مىطلبد تا به حدّى كه بعضى كس دعوى خدايى هم كردند .
( 6 ) تا سخن دراز نشود و از مقصود بازنمانيم ، غرض ما ازين سخن آن بود كه دوستى سرورى و پيشوايى با نفس جملهء آدميان همراه است . چون دانايان برين سرّ واقف شدند ، و ديدند كه اين صفت بر نفس غالب است ، دانستند كه جمعيّت در خلاف نفس است ،
« وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى »
نفس را خلاف كردند و دوستى سرورى و پيشوايى از دل قطع كردند ، آزاد و فارغ شدند ، و از اينجا گفتهاند كه آخرين چيزى كه از سر صدّيقان رود دوستى جاه است 426 .
( 7 ) اى درويش ! كار آزادى و فراغت دارد ، باقى جمله در راهاند ، تا به آزادى و فراغت رسيدند ؛ و ترك است كه سالك را به آزادى و فراغت مىرساند . پس سالك را