تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
در بيابان الحاد خلايق بسياراند ، و جمله سرگردان و گمراه‌اند ، از جهت آنكه شريعت از دست داده‌اند ، و پاى در كوى حقيقت ننهاده‌اند ، و با آنكه سرگردان و گمراه‌اند ، و مىپندارند كه به كمال رسيده‌اند ، و مقصود حاصل كرده‌اند ، و نمىدانند كه ناقص‌ترين آدميان ايشان‌اند . و آن را كه توفيق دست دهد ، و به صحبت دانايى رسد ، و به بركت صحبت او از بيابان الحاد بگذرد ، آنگاه بيابان اباحتش در پيش آيد ، و در بيابان اباحت هم خلايق بسياراند ؛ جمله سرگردان و گمراه‌اند . و آن را كه توفيق دست‌دهد ، و به صحبت دانايى رسد ، و به بركت صحبت دانا از بيابان اباحت هم بگذرد ، و خلاص يابد ، اميدوار شود . سالك چون به‌سلامت ازين دو بيابان گذشت ، و خلاص يافت اميدوار شد ، و به نجات نزديك گشت و علامت آنكه سالك ازين هر دو بيابان خون‌خوار گذشت آن باشد كه شريعت را ، كه از دست داده بود ، باز به دست آورد ، و عزيز دارد ، و به تقوى آراسته شود ، و به يقين بداند كه راه گم كرده بود ، و بيراه مىرفت و اكنون باز به راه آمد . و چون شريعت را باز به دست آورد ، و به تقوى آراسته شد ، يك بيابان خون‌خوار ديگرش پيش آيد ، و آن دوستى شيخى و پيشوايى است ، و دوستى پيشوايى حجابى عظيم است . ( 4 ) اى درويش ! سالك چون از بيابان الحاد بگذشت ، و از بيابان اباحت گذشت ، و شريعت را باز به دست آورد ، و به تقوى آراسته شد ، معجب شود ، و خودبين گردد ، و هيچ‌كس را بالاى خود نبيند ، و نتواند ديد ، هم در علم و هم در عمل ، و سخن هيچ‌كس نشنود ، و نصيحت هيچ‌كس قبول نكند ؛ خواهد كه جمله اهل عالم سخن وى شنوند ، و نصيحت وى قبول كنند ، و مريد وى باشند . و چون ارادت پيشوايى در دل 424 وى مستحكم شود ، و هرچند كه برآيد ، زيادت گردد ، و به رياضات و مجاهدات سخت مشغول شود ، و اوقات شب و روز به طاعات و عبادات گذراند ، و در تقوى احتياط به‌جاى آورد ، و هيچ نكته از آداب طريقت و شريعت فرونگذارد ، و اين‌همه از جهت دوستى پيشوايى كند ، تا مردم وى را دوست گيرند ، و مريد وى شوند ، اين‌چنين كس اين‌چنين زندگانى مىكند ، تا به‌جايى برسد كه خيال پيغمبرى در خاطرش افتد ، و به شيخى نيز راضى نگردد . و اين هم بيابان خون‌خوار است . و سالكان را البتّه درين مقام اين در خاطر افتد ، و مدّت‌هاى مديد درين بلا بمانند ، و همه روز اندرون ايشان با اين خاطر پنجه انداخته باشد ؛ خاطرش گويد : « بگوى كه من پيغمبرم » ، و عقل گويد : « مگوى كه نبايد ،