نباشد ، و غيب بود چگونه مىدانند ؟
( 7 ) اى درويش ! حيوانات غير ناطق آنچه ما لا بدّ ايشان است ، تا درين عالم زندگانى مىكنند و توانند كرد ، مىدانند ، و نيك نمىدانند ، يعنى دشمن خود را مىشناسند ، و از دشمن پرهيز مىكنند ، و از مطعومات آنچه منفعت ايشان در آن است مىدانند ، و آن را حاصل مىكنند ، و غذاى خود مىسازند ، و آنچه مضرت ايشان در آن است مىشناسند ، و از آن پرهيز مىكنند ، و جاى زمستان و تابستان مىدانند ، و وقت رفتن بهجاى زمستان ، و بهجاى تابستان مىشناسند ، و شهوت بهوقت مىكنند ، و بچه مىآرند ، و بچهء خود مىپرورند ، و خانه چنانكه لايق ايشان است ، و لايق بچهء ايشان است مىسازند ، و مانند اين . هرچه ما لا بدّ ايشان است مىدانند ، و مىكنند ؛ علم آن دارند . و آدميان هم آنچه ما لا بدّ ايشان است ، تا درين عالم زندگانى توانند كردن ، مىدانند ، و مىكنند : حرفهاى خوب ، و عمارتهاى خوب ، و زراعت ، و تجارت ، و معرفت غذا ، و شرابها ، و داروها ، و معرفت رنجها ، و بيمارىها ، و معرفت علاج هريك ؛ و هرچه به تجربه تعلق دارد ، مىدانند ، و مىكنند ، و علم و عمل آن دارند . چون ازين محسوسات درگذشت ، هيچ ديگر نمىدانند ؛ مىپندارند كه مىدانند ، امّا آن بهجز پند نيست ، همچون حكايت پيل و شهر نابينايان است .
( 8 ) اى درويش ! بدانكه اهل معرفت مىگويند ؛ مصلحت سالكان ملك ، و مصلحت جملهء عالم آن است ، كه به عجز و نادانى خود اقرار كنند ، و دعوى دانش از سر بنهند ، و به يقين بدانند كه هيچ نمىدانند ، و مقلّد پيغمبر خود شوند ، و متابعت شريعت وى كنند ، تا رستگار دنيا و آخرت شوند .
( 9 ) اى درويش ! اهل معرفت مىگويند كه جملهء انبيا كه دعوت خلق كردند ، غرض و مقصد ايشان چهارچيز بود ، اگرچه سخنهاى بسيار گفتند ، و احكام بسيار بيان كردند ، امّا معظم مقصود ايشان از دعوت چهارچيز بود . اوّل آنكه تا مردم ترك دنيا كنند . و به دنيا فريفته نشوند ، و از دنيا بهقدر ضرورت قناعت كنند ، و به يقين بدانند كه مال و جاه سبب عذابهاى گوناگون هست . دوّم آنكه تا مردم از اخلاق بد پاك شوند ، و به اخلاق نيك آراسته گردند . سوّم آنكه تا مردم راستگفتار ، و راستكردار باشند ، چهارم آنكه تا مردم دعوى دانش از سر نهند ، و به عجز نادانى خود اقرار كنند ، و مقلّد پيغمبر خود شوند ؛ يعنى آنچه پيغمبر گفته است قبول كنند ، و بهجاى آورند ، و به عقل
مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى ) — صفحة 411
مساهمون: عزيز الدين النسفي
ص٤١١