وجود خداى فوق و تحت ، و يمين و يسار ، و پيش و پس ندارد . نورى است نامحدود و نامتناهى و بحرى است بىپايان و بىكران . اين طايفه 411 در وجود خداى همان مىگويند كه اهل تصوّف مىگفتند ؛ و فرق ميان اين طايفه و اهل تصوّف آن است كه اهل تصوّف عالم را خيال و نمايش نمىگفتند ؛ مىگفتند : عالم و اهل عالم هريكى حقيقتى دارند ، امّا وجود خداى قديم است ، و وجود عالم حادث است . و اين طايفه مىگويند كه عالم و اهل عالم جمله به يكبار خيال و نمايش است ، و حقيقتى ندارد . تا سخن دراز نشود و از مقصود بازنمانيم !
( 5 ) اى درويش ! اين طايفه مىگويند كه خداى هستى است نيستنماى ، و عالم نيستى است هستنماى . و آن عزيز از سر همين نظر فرموده است .
نظم
جويان اتصال بسى خلق و حق عزيز * كز نيستان بهست محال است اتّصال
وصل و فراق خلق همين اقتضا كند * او نيست جز يكى نه فراق است و نه وصال
فصل دوّم در بيان نمايش
( 6 ) اگر كسى سؤال كند كه ما چگونه خيال و نمايش باشيم كه بعضى از ما خوش ، و بعضى ناخوش ، و بعضى در رنج ، و بعضى در راحتاند ، و بعضى حاكم ، و بعضى محكوماند ، و بعضى ناطق ، و بعضى صامتاند ، و مانند اين ؟ رنج و الم چگونه خيال باشد ، و لذّت و راحت چگونه نمايش بود ؟
( 7 ) جواب . اى درويش ! تو مگر هرگز خواب نكردهاى . 412 و در خواب اينچنين چيزها نديدها ؟ در خواب يكى را مىزنند ، و آنكس در رنج و زحمت است ؛ و يكى را مىنوازند و آنكس در آسايش و راحت است ؛ و يكى را مىكشند ، و يكى را بر تخت پادشاهى مىنشانند ، و مانند اين . و تو را هيچ شك نيست كه در خواب اين خيال و نمايش است ، و با وجود آنكه خيال و نمايش است ، بعضى در رنج و زحمتاند ، و بعضى در راحت و آسايش ، و بعضى حاكماند ، و بعضى محكوم . عالم را نيز همچنين مىدان كه