باشد ، يا نباشد . اگر او را اوّل نباشد ، آن موجود واجب الوجود است ، و اگر باشد ، آن موجود ممكن الوجود است . و واجب الوجود را مبدأ اوّل گويند ، آن موجود ممكن الوجود است . و واجب الوجود را مبدأ اوّل گويند ، و خداى عالم خوانند ؛ و ممكن الوجود را عالم خداى گويند ، و كتاب خداى خوانند . و عالم در قسمت اوّل بر دو قسم است ، عالم عدم و عالم وجود ، باز عالم وجود در قسمت اوّل بر دو قسم است ، عالم ملك و عالم ملكوت . و اين سخن بهغايت ظاهر است ، و دورى حفافى نيست . امّا چنين مىدانم كه تمام فهم نكردى ، روشنتر ازين بگويم .
فصل دوّم در بيان وجود و عدم و ممكنات
( 4 ) بدانكه معلوم اهل علم و مفهوم اهل فهم سه قسم است ، و ازين سه قسم بيرون نيست ، يا واجب است ، يا ممتنع ، يا ممكن . واجب موجودى است كه عدم بر وى روا نيست ؛ پس واجب هميشه بود و هميشه باشد . و ممتنع معدومى است كه وجود بر وى روا نيست ؛ پس ممتنع هرگز نبود و هرگز نباشد . و ممكن چيزى است كه عدم بر وى رواست و وجود بر وى رواست ؛ پس ممكن شايد كه معدوم باشد ، و شايد كه موجود بود .
( 5 ) اى درويش ! ممكنات دو عالم دارند ، يكى عالم عدم و يكى عالم وجود ، در عالم 343 عدم مىتوانند بود ، و در عالم وجود مىتوانند بود . و عالم عدم عالمى بهغايت بزرگ و فراخ است ، و در وى خلقان بسياراند ، و آن خلقان را ازين عالم كه ما در آنايم خبر نيست ، و رسول - عليه السلام - مىفرمايد كه خدا را زمينى ديگر هست بهغيراز اين زمين كه ما در آنيم و آن زمين سفيد است ، و در آن زمين خلقان بسياراند ، و آن خلقان را خبر نيست كه بهغيراز زمين ايشان زمينى ديگر هست ، و آن خلقان را خبر نيست كه درين زمين آدم و ابليس بودهاند ، و آن خلقان را خبر نيست كه كسى عصيان خداى تعالى تواند كرد .
( 6 ) اى درويش ! مىدانى كه آن زمين كدام است ، و آن خلقان كداماند . آن زمين زمين عدم است ، و آن خلقان ممكناتاند كه در عالم عدماند . و حقيقت اين سخن آن است كه جواهر و اعراض عالم جمله به يكبار در عالم عدم بالقوّة موجوداند به طريق كلّى آن جواهر و اعراض را كه در عالم عدم موجوداند به طريق كلّى ممكنات مىگويند . ايشاناند