اين نور است ، اكنون بدانكه امتياز چيزها از يكديگر بهصورت و صفت است ، از جهت آنكه يك نور است كه جان عالم است ، امّا اين يك نور صفات بسيار داشت مظاهر هم بسيار مىبايست تا صفات اين نور تمام ظاهر شود . اين نور تجلّى كرد و به چندين هزار صورت ظاهر شد ؛ هر صورتى مظهر صفتى شد ، و هر صفتى به صورتى مخصوص گشت تا صفات اين نور تمام ظاهر شدند . آن صورت هميشه با آن صفت و آن صفت پيوسته با آن صورت خواهد بود . و از صورتها هيچ صورتى به كمالتر 268 از صورت انسان نيست ، لاجرم به صفتى مخصوص شد كه از صفتها هيچ صفتى به كمالتر از آن صفت نبود ، و آن نطق است . پس انسان بهصورت انسانى و به صفت نطق از جملهء حيوانات ممتاز شد ، و به علم و اخلاق از اقران خود ممتاز گشت و به كمال رسيد .
( 28 ) و ديگر چون دانستى كه يك نور است كه جان عالم است ، و عالم مالامال اين نور است ، و افراد موجودات مظاهر صفات اين نوراند ، پس اگر گويند كه ماييم كه بوديم و ماييم كه هستيم و ماييم كه باشيم ، راست باشد ؛ و اگر گويند كه نه ماييم كه بوديم ، و نه ماييم كه هستيم ، و نه ماييم كه باشيم ، هم راست باشد .
( 29 ) و ديگر چون دانستى 269 كه يك نور است كه جان عالم است ، و عالم مالامال اين نور است ، و اين نور اوّل و آخر ندارد ، و افراد موجودات مظاهر صفات اين نوراند ، پس هر صورتى كه به اين عالم آيد ، و به صفتى موصوف شود ، و به اسمى مسمّى گردد ، چون اين صورت ازين عالم برود ، و صورتى بيايد و به همان صفت موصوف شود و به همان اسم مسمّى گردد ، وى آن است از روى تناسب نه از روى تناسخ ، از جهت آنكه اگر هزار بار از دريا آب بردارى و باز در دريا ريزى ، هر نوبت كه بردارى همان آب باشد از روى تناسب امّا نه آن آب باشد از روى حقيقت .
( 30 ) 27 اى درويش ! اين تقرير كه درين رساله كرده شد ، نه سخن اهل حلول است ، و نه سخن اهل اتّحاد ، از جهت آنكه حلول ميان دو چيز باشد ، يعنى دو وجود ؛ و اتّحاد هم ميان دو وجود بود . و درين رساله مىگويد كه وجود يكى بيش نيست ، و اثبات يك وجود مىكند . پس حلول و اتّحاد باطل باشد .
فصل پنجم در بيان نصيحت
( 31 ) اى درويش ! صحبت با نيكان دار و صحبت با بدان مدار كه هرچه يافت از