پيدا آمدند و گفتند كه : يا محمّد ازين سو بيا . پيغامبر عليه السّلم بگذشت و پيش ايشان نرفت . و چون پارهاى ديگر برفتند گروهى ديگر از دست چپ پيدا آمدند و گفتند كه : يا محمّد ازين سو بيا . و پيغامبر بگذشت و سوى ايشان نرفت . پس چون پارهاى ديگر برفتند ، پس زنى آراسته با لباسها و زيورهاى نيكو پيش آمد و گفت : يا محمّد ساعتى بپاى تا با تو سخنى گويم . پيغامبر عليه السّلم برفت و هيچ باز نيستاد ، و خود درونگاه نكرد ، و روى سوى بيت المقدّس كرده بود . و چندانى كه چشم بديدى آن براق گام بنهادى و برفتى .
پيغامبر عليه السّلم گفت كه :
چون روى سوى بيت المقدّس كردم و آنجا رسيدم ، جبريل عليه السّلم « 1 » مرا از براق فرو آورد و چشم من بر معراج افتاد ، و جبريل دست من بگرفت و مرا بيك طرفة العين به آسمان اول برد ، و جبريل در آسمان بزد ، و در بگشادند ، و جبريل عليه السّلم مر فريشتگان را گفت كه : اين محمّد مصطفى است ، رسول آخر زمان ، پيغامبر خداى عزّ و جلّ .
پس آن فريشتگان كه در آسمان اوّل بودند ، جمله پيش من باز آمدند و استقبال كردند ، و مرا مژده دادند ببسيارى نيكوىها از خداى عزّ و جلّ .
پس از آنجا برفتيم تا به آسمان دوّم و به سوّم و چهارم و پنجم . تا از همه آسمانها بگذشتيم و بهر آسمانى كه برسيديم فريشتگان آن آسمان از گونهاى ديگر ديدم ، و تسبيح و تهليل هر يكى از گونهاى « 2 » ديگر ديدم . و هم چنان بهر آسمانى كه مىرسيديم نه چندان فريشتگان ديدم كه آن را حدّى بودى ، و جمله پيش ما باز مىآمدند ، و استقبال مىكردند ، و مرا
هامش
( 1 ) فرا پيش آمد و گفت فرو آى . ( پا )
( 2 ) لونى . ( خ )