اين بلا بسيار بزرگ است . خيال نكنيد آن گروه از مغولان كه به نصيبين و خابور رسيدند و گروه ديگرى كه به اربل و دقوقا تاختند ، تنها در انديشهء يغماگرى بودند . نه ، آنها مىخواستند بدانند آيا در اين شهرها كسى هست كه در برابرشان بايستد و دفعشان كند يا نه .
همين كه بازگشتند به فرمانرواى خويش خبر دادند كه آن شهرها مانع و مدافعى ندارد و از فرمانروا و سردار و سپاهيان كار آمد تهى است .
بشنيدن اين خبرها انديشه مغولان براى دست يا بى بدان شهرها قوت يافت .
بنابر اين در بهار به سرزمين شما خواهند تاخت و براى شما ديگر جائى باقى نمىماند . مگر اينكه دورى راه يا پيشامد ديگرى مانع شود و گرنه برآنند كه همهء آن شهرها را بگيرند .
از اين رو مواظب خود باشيد . »
اين مضمون آن نامه بود . ف
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم .
اما از جلال الدين تا پايان سال 628 خبرى به دست نيامد .
همچنين تا آخر ماه صفر سال 629 نيز از حال او آگاهى نيافتيم .
و اللّه المستعان . خداست كه همهء كمكها از او خواسته مىشود .
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل او را براى پوستش شكار مىكنند . در زير شكمش نيز غدهاى است كه آن را چند بيدستر يا خايهء سگ آبى مىگويند و در طب به كار مىرود .
و يدستر و سگآبى و سگلاب و سقلاب و هزدهم گفتهاند . در عربى قندر يا قندس مىگويند .
( فرهنگ عميد )