اما شهرهاى خراسان همچنان ويران ماند و هيچيك از مسلمانان جرئت نمىكرد كه در آن جا اقامت گزيند .
مغولان هر گروه اندكى از ياران خويش را برمىانگيختند كه آنچه در خراسان مىبينند به يغما برند . در نتيجهء اين چپاول آن استان چنان تهى شد كه ديگر پرنده در آن جا پر نمىزد .
چنين بود تا گروهى از آنان به سال 625 با جلال الدين در افتادند و ما وقايعى را كه ميانشان روى داد ذكر كرديم .
بدين حال باقى ماندند تا جلال الدين از علاء الدين كيقباد و ملك اشرف شكست خورد چنان كه ضمن وقايع سال 627 جريان آن را شرح داديم .
در اين سال پيشواى ملحدان اسماعيلى براى مغولان پيام فرستاد و ايشان را از ناتوانى جلال الدين ، به سبب شكستى كه خورده بود ، آگاه ساخت و ايشان را برانگيخت كه از ناتوانى وى استفاده كنند و بر او حمله برند .
آنان را مطمئن ساخت كه چون جلال الدين سست و ناتوان شده بر او پيروزى خواهند يافت .
جلال الدين اميرى بود زشت رفتار كه قلمرو فرمانروائى خويش را بسيار بد اداره مىكرد . از فرمانروايان نزديك خود هيچكس را باقى نگذاشت مگر اين كه با وى دشمنى كرد و او را از كرسى فرمانروائى خويش دور ساخت و از همسايگى خود به دو زيان رساند .
از اين گونه كارهاى وى آنكه نخست در اصفهان برخاست و لشكريانى گرد آورد و آهنگ خوزستان كرد و شهر شوشتر را در ميان گرفت كه از آن خليفهء عباسى است .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 141
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤١