جلوگيرى كند زيرا دل او از بيم و هراس پر شده بود .
افزون بر اين ، سرداران و سپاهيانش نيز با او اختلاف داشتند . و زيرش نيز با گروهى از لشكريانش از فرمان وى سرباز زده بود .
سبب شگفتآور اين اختلاف نشانهاى از كم عقلى جلال الدين آشكار مىسازد كه همانندش شنيده نشده است . آن هم اين است كه او يك پيشخدمت خواجه داشت .
اين پيشخدمت موسوم به قلج بود و جلال الدين بسيار دوستش مىداشت .
تصادفا او درگذشت و جلال الدين از داغ مرگ او چنان زارى و بيتابى كرد كه همانندش در هيچ جا ، حتى در سوگوارى مجنون براى ليلى ، شنيده نشده بود .
به سربازان و سرداران دستور داد تا به پاى پياده جنازهء او را همراهى كنند .
مرگ او هم در جائى بود كه تا تبريز چند فرسنگ فاصله داشت و افرادش ناچار از آن جا تا تبريز پياده رفتند .
خود او نيز بخشى از راه را پياده پيمود ولى وزير و سردارانش او را مجبور كردند كه باقى راه را سواره طى كند .
همين كه به تبريز رسيد براى مردم شهر پيام فرستاد و فرمان داد كه براى استقبال از تابوت آن خادم از شهر بيرون آيند .
مردم از شهر بيرون شدند ولى چون زياد از شهر دور نگرديدند و بيشتر از آنچه مىتوانستند ، گريه و ماتم آشكار نساختند ، بر آنان خشم گرفت و مىخواست آنان را بدين جرم كيفر دهد كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 143
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٣