سردارانش او را مجبور كردند كه باقى راه را سواره مىكند .
بعد هم آن پيشخدمت خواجه را به خاك نسپرد بلكه هر جا مىرفت نعشش را با خود مىبرد و به سر و روى مىكوفت و مىگريست و از خوردن و آشاميدن خوددارى مىكرد .
هر گاه برايش خوراك مىبردند ، مىگفت : « از اين غذا براى فلانى ( يعنى همان پيشخدمت ) هم ببريد . » و هيچ كس جرئت نداشت كه بگويد او مرده است .
يك بار گفته شد كه او مرده و جلال الدين كسى را كه چنين حرفى زده بود ، كشت .
بنابر اين ناچار دستور او را اجرا مىكردند و براى آن پيشخدمت خوراك مىبردند و برمىگشتند و به جلال الدين مىگفتند :
« او زمين ادب مىبوسد و مىگويد : اكنون حالم بيش از پيش بهبود يافته است . »
در نتيجهء اين روش جلال الدين به سردارانش چنان بيزارى و خشمى دست داد كه ناچار از فرمانبردارى او كناره گرفتند و با وزيرش دست يكى كردند و همه از او دورى جستند .
جلال الدين سر گشته مانده بود و نمىدانست چكند ، به ويژه هنگامى كه مغولان به تاخت و تاز پرداختند .
در اين هنگام بود كه آن غلام خواجه را به خاك سپرد و براى وزير خويش نامه نوشت و به دلجوئى و فريبكارى پرداخت تا او به نزدش حاضر شد .
همين كه به حضور جلال الدين رسيد و چند روزى ماند ، جلال الدين او را كشت .
اين پيشامدى نادر و غريب به شمار مىرفت كه همانندش شنيده نشده بود .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 144
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٤